مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
132
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
بجاى ديگر نگاه نكنى . و گرنه تو و من كشته خواهيم شد . مرزوان گفت : ترا به خدا سوگند مىدهم با من بگو كه سبب اين حالت كه به اين جوان رسيده ، چيست ؟ وزير گفت : من سببى ندانم . مگر اينكه پدر او سه سال پيش از اين او را به ازدواج تكليف كرد و او سخن نپذيرفت . فرمود كه او را در زندان كردند . روزى بامدادان از خواب برخاست و گمانش اين بود كه در خوابگاه ، دخترى قمر منظر و خوبروى و سيماندام و سياهچشم و مشكينموى در پهلوى خود ديده است . و با ما گفت كه : انگشترى آن دخترك درآورده ، در انگشت خويش كردهام و انگشترى من نيز در انگشت آن دختر است . و اكنون تو اى فرزند ، چون با من بقصر اندر آئى ، نظر بسوى پسر ملك مكن . كه ملك را دل از من خشمگين است . مرزوان چون اين سخن بشنيد ، با خود گفت : همانا مطلوب همين است . پس مرزوان از عقب وزير بقصر اندرآمده ، بايوان برشدند . و وزير در زير پاى قمر الزمان بنشست . و اما مرزوان در پيش روى قمر الزمان بايستاد و نظر به او بدوخت . وزير هراس كرد و از بيم نزديك بود كه هلاك بشود و پيوسته مرزوان را به بيرون رفتن اشارت ميكرد . ولى مرزوان را چشم اندر قمر الزمان بود و دانست كه مطلوب او همانست . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب يكصد و نود و ششم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، مرزوان دانست كه مطلوب ، همانست . گفت : منزّه است آن خدائى كه قدّ و عارض و زلف و چشم اين جوان را چون ملكه بدور آفريده و اين با او و او با اين همىمانند . پس قمر الزمان چشم بگشود و گوش بسخن گفتن مرزوان بداشت . چون مرزوان ديد كه قمر الزمان گوش بسخن او همىدارد ، اين ابيات برخواند :