مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

133

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

كدام سرو ز سنبل نهاده بند بپايت * كه برده دل ز تو اى دلبران شهر فدايت غم كه كرده خلل در خرام چابكت اى گل * ز ره‌گذار كه در پا خليده خار جفايت متاز كم زنكويان سمند ناز كه هستى * تو از براى يكى زار و صد هزار برايت پس چون مرزوان اين ابيات برخواند ، اندرون تافتهء قمر الزمان ، خنك شد و عافيت بر وجودش راه يافت . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب يكصد و نود و هفتم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، مرزوان چون ابيات برخواند ، قمر الزمان را آتش دل فرونشست و عافيت به دو راه يافت و زبانش اندر دهان بگشت و بدست بملك اشارت كرد كه : اين جوان را جواز ده كه در پهلوى من بنشيند . چون سلطان از قمر الزمان اين اشارت بديد ، پس از آن‌همه خشم كه بمرزوان داشت و كشتن او را مكنون خاطر كرده بود ، خود برخاسته ، مرزوان را در پهلوى پسر بنشاند و رو به او آورده ، گفت : تو از كدامين شهرى ؟ مرزوان گفت : از جزايرم كه از بلاد ملك غيور ، خداوند جزاير و قصور هفتگانه است . پس ملك شهرمان با او گفت : اميد هست كه علاج درد پسر من در دست تو باشد . پس از آن مرزوان سر فراگوش قمر الزمان برده ، با او گفت : خاطر تو خرسند و چشمت روشن باد كه آن دختر قمر منظر كه تو از بهر او بدين‌روز افتادهء ، او هم از بهر تو پريشان‌تر گشته و رنجورتر است . ولى تو راز خود پوشيده ، بيمار و نزار گشته‌اى و اما آن زهره جبين ، عشق خود آشكار كرده ، ديوانه شده و اكنون آن پريزاد بزندان اندر است و زنجير آهنين در گردن دارد و اگر خدا بخواهد ، چارهء درد تو و او در دست من خواهد بود . چون قمر الزمان اين سخن بشنيد ، به خود آمد و روانش قوّت گرفت و پدر