مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

129

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون بامداد برآمد ، سفر را آماده گشته ، روان شد . و پيوسته از شهرى بشهرى و از جزيرهء بجزيرهء سفر همىكرد و بهر شهركه مىرسيد و از هرمكان كه ميگذشت ، در آنجا خبر ديوانگى ملكه بدور ، دختر ملك غيور همىشنيد . تا اينكه پس از يك ماه بشهرى درآمد كه آن شهر را طيرب ميگفتند و مرزوان در آن شهر ، از مردمان ، اخبار همىپرسيد كه شايد دواى ملكه پديد آورد . پس در آنجا شنيد كه قمر الزمان ، پسر ملك شهرمان را وسوسه گرفته و ديوانه گشته . چون مرزوان اين سخن بشنيد ، از مردم شهر جويان شد كه قمر الزمان را شهر كدام است و از اينجا تا به شهر او چند ماه راه مسافت است ؟ گفتند : مكان قمر الزمان ، جزاير خالدانست 9 و از راه دريا يك‌ماهه بدانجا توان رفت . ولى از خشكى ، شش‌ماهه راهست . پس مرزوان بكشتى كه بجزاير خالدان روان بود ، بنشست و باد مراد بر ايشان بوزيد و در مدت يك ماه بجزاير خالدان نزديك شدند و سواد شهر پديد گشت و ساكنان كشتى را كارى نماند ، بجز اينكه بساحل درآيند . در آن هنگام ، بادى تند بوزيد كه طنابها بگسيخت و بادبان بدريد و در حال ، كشتى با ساكنين و آنچه در كشتى بود ، واژگونه گرديد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب يكصد و نود و چهارم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، چون كشتى واژگونه شد ، هركس بخويشتن مشغول گرديد . اما مرزوان را موج همىكشيد تا بپاى قصر ملك شهرمان كه قمر الزمان در آنجا بود ، برسانيد . و از قضا در آن روز ، امرا و وزرا در خدمت ملك حاضر بودند و ملك شهرمان سر فرزند خود قمر الزمان در كنار گرفته ، نشسته بود . و خادم ، باد بر قمر الزمان همىزد . و دو روز بود كه قمر الزمان نمىخورد و نمىنوشيد و سخن نمىگفت . و وزير در زير پاى قمر الزمان نزديك بمنظره رو به دريا ايستاده بود . چون وزير سر بر كرد ، چشمش به دريا اندر بمرزوان