مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
130
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
افتاد كه از صدمت موج به هلاكت نزديك شده و جز نفس واپسين چيزى نمانده . پس وزير را دل بر او بسوخت و بسلطان نزديك شده ، سر پيش برد و به او گفت كه : مرا اجازت فرما تا بساحت قصر رفته ، در قصر بگشايم و اين غريق را از غرق آب برهانم . شايد كه بسبب او خدا پسرت قمر الزمان را از اين ورطه نجات دهد . ملك گفت : هرآنچه بپسر من رسيده ، سبب تو بودهء . بسا هست كه اين غريق بدر آورى و او بر حالت و كار فرزندم آگاه گشته ، ما را شماتت كند . و لكن به خدا سوگند اگر اين غريق بدر آيد و بقمر الزمان نظر كند ، آنگاه بيرون رفته ، راز ما به كسى بگويد ، هرآينه ترا پيش از او بكشم . از آنكه اى وزير ، آنچه بر ما رفته ، از آغاز تا انجام ، سبب تو بودهء . و اكنون آنچه تو مصلحت ميدانى ، بكن . پس وزير برخاسته ، بساحت اندر شد و در بگشود و بيست پلّه به زير رفت . پس از آن به دريا برسيد . مرزوان را ديد كه از هلاكش چيزى نمانده . دست دراز كرده ، موى سر مرزوان را بگرفت و او در حالت مرگ بود و شكمش پر از آب گشته ، چشمانش از خانهء چشم بدرآمده بود . پس وزير ساعتى صبر كرد تا روان بتن او بازگشت . آنگاه وزير ، جامهء او را بركند و جامهء جداگانهاش بپوشانيد و دستار يكى از غلامان خود را بر سر او گذاشت . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب يكصد و نود و پنجم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، وزير ، نيكوئى ، بجاى مرزوان كرد و از غرقابش بدرآورد . آنگاه گفت : بدان كه من از غرقاب ، ترا نجات دادم . مبادا اينكه تو كارى كنى كه سبب هلاك من و تو باشد . مرزوان گفت : اين سخن از بهرچه بود ؟ وزير گفت : از آنكه تو اكنون بايوان اندر شده و در ميان وزرا و امرا قرار خواهى گرفت و همهء ايشان خاموش هستند و از بهر خاطر قمر الزمان بن ملك شهرمان سخن نميگويند . چون مرزوان نام قمر الزمان بشنيد ، او را بشناخت . از آنكه حديث او