مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

125

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون شب يكصد و نود و دوم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، دايه گفت : بسا هست اين مزاح ترا به گوش ملك غيور برسانند . آنگاه ما را از دست او خلاصى نخواهد بود . ملكه بدور با دايه گفت : به خدا سوگند كه امشب پسرى خوبرو و كمان‌ابرو در اينجا يافتم . دايه گفت : اى خاتون ، مگر ترا خرد بزيان رفته كه چنين سخنان همىگوئى ؟ و در آن هنگام ، ملكه بدور نظر كرده ، انگشترى قمر الزمان در انگشت ديد و انگشترى خود را در انگشت نيافت . با دايه گفت : اى پليدك ، چرا سوگندهاى دروغ ياد ميكنى و ميگوئى كس بدينجا نبود ؟ دايه گفت : به خدا سوگند كه با تو دروغ نگفتم . ملكه بدور در خشم شد و شمشيرى كه داشت ، بركشيد و دايه را بكشت . آنگاه خادمان و كنيزكان ، بانگ بر او زده ، بنزد پدرش رفته ، حالت ملكه با او بازگفتند . ملك غيور در حال بنزد دختر خود ، ملكه بدور بيامد و به او گفت : اى دختر ، اين چه حادثه است ؟ ملكه گفت : اى پدر ، كجا است آن پسر قمر منظر كه دوش در اينجا بود ؟ اين سخن بگفت و چون ديوانگان به چپ و راست نظر كرد . چون پدرش اين كارها از او مشاهده كرد ، كنيزكان و خادمان را فرمود كه او را گرفته ، زنجير بگردنش نهند و غرفهء كه بقصر اندر بود ، در زندانش كنند . ملكه بدور را كار بدينگونه شد . اما پدرش ملك غيور چون ماجراى دختر بديد ، جهان بر او تنگ شد و از بس‌كه او را دوست هميداشت ، كار او را بر خود هموار نكرده ، ستاره‌شناسان و حكيمان حاضر آورد و با ايشان گفت : هركس دختر مرا از اين حادثه خلاص كند ، دختر را به دو تزويج كنم و نيمهء مملكت به دو ببخشم . و هركس كه نتواندش خلاص كرد ، او را بكشم و سر او را از قصر دختر بياويزم . پس هركه بمعالجت ملكه ميرفت و او را از ناخوشى خلاص نميكرد ، ملك ، او را كشته ، سرش را از در قصر دختر همىآويخت . و پيوسته كارش همين بود . تا اينكه چهل تن از براى دختر كشته شد . و همه‌روزه ، حكيمان اطراف جمع