مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

126

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

ميكرد . ولى حادثهء ملكه بحكيمان دشوار شده بود و از معالجت او عاجز بودند و معالجت را اقدام نميكردند . پس از آن ملكه را عشق و شوق افزون مىشد و سرشك از ديده ميريخت و اين ابيات برخواند : زهى خجسته و فرخنده باد فروردين * بفرّخى و خوشى آمدى ز خلد برين مسافرى و تو كردى جهان مسافروار * همىشوى و جهان را همىدهى تزيين اگر بدان صنم ماه‌روى برگذرى * يكى ز حزن من آگه كنش بصوت حزين درون زلف دلاويز او بجوى دلم * چنان كه گم نشوى در ميان حلقهء چين چون ابيات بانجام رسانيد ، گريان شد و هميگريست تا اينكه چشمش و لبش از گريه ، رنجور شد و گل عارضش فسرده گشت . و تا سه سال ، حال او بدين منوال بود . و ملكه بدور را برادر رضاعى ، مرزوان نام بود كه بشهرهاى دور سفر ميكرد . و در اين مدت كه اين حادثه از براى ملكه روى داد ، مرزوان در سفر بود . و مرزوان او را بغايت دوست ميداشت . چون از سفر بيامد ، بنزد مادر خود رفت و نخست حال خواهر خود ، ملكه بدور را پرسيد . مادرش به او گفت : اى فرزند ، ملكه بدور ديوانه گشته و سه سال بر او گذشته كه او را زنجير بگردنست و طبيبان از معالجت او عاجز مانده‌اند . چون مرزوان اين سخن بشنيد ، گفت : ناچار بايد بنزد او شوم شايد كه ناخوشى او بشناسم و بر معالجت او قادر باشم . مادر مرزوان گفت : چنين بايد كرد . و لكن صبر كن تا فردا در كار تو حيلتى كنم . پس مادر مرزوان بقصر ملكه رفت و با خادمى كه بدر قصر گماشته بودند ، بنشست و هديتى از براى او بداد و گفت : مرا از تو تمنى اينست كه برادر ملكه را جواز دهى كه بنزد ملكه بدور رفته ، ساعتى در آنجا بنشيند و به زودى بازگردد و هيچ كس نداند . خادم گفت : اين كار نخواهد شدن ، مگر وقتى كه ظلمت شب ، جهان بگيرد و ملك نزد دختر خود بيايد و بازگردد . و آنگاه تو با برادر او بيا . پس عجوز بسوى خانهء خود رفت . چون هنگام شام شد و جهان ، پردهء قيرگون بر سر كشيد ، در حال ، عجوز