مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

124

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

ديرگاهى حال بدين منوال بود . الغرض ، قمر الزمان بن ملك شهرمان را كار بدينجا رسيد . و اما ملكه بدور ، دختر ملك غيور را جنّيان از نزد قمر الزمان برداشته ، بخوابگاه خود رسانيدند . از شب ، ساعتى بيش نمانده بود . چون صبح بدميد ، ملكه بدور بيدار گشته ، به چپ و راست نگاه كرده ، قمر الزمان را نديد . دلش بطپيد و پاى خردش بلرزيد . فريادى بلند برآورد . در حال ، كنيزكان و دايگان بيدار شده ، نزديك ملكه آمدند . بزرگترين ايشان پيش رفته ، گفت : اى خاتون ، بر تو چه رسيده ؟ ملكه گفت : اى پليد ، محبوب خوبروى من كجا است ؟ دايهء بزرگ چون سخن او بشنيد ، بهراس اندر شد و گمان آفت رسيدگى بر خرد وى كرد و گفت : اى ملكه بدور ، اين سخنان بيهوده چيست ؟ ملكه بدور گفت : اى عجوزك پليد ، آن پسر نيكوروى سياه‌چشم و كمان‌ابرو كه از آغاز شب تا نزديك صبح در اينجا بود ، كجا رفته ؟ دايه گفت : اى خاتون ، به خدا سوگند كه من نه پسر ديده‌ام و نه كس ديگر . ترا به خدا سوگند مىدهم كه اين گونه مزاح بيرون از اندازه مكن و ما را با اين سخنان بكشتن مده . بسا هست كه مزاح ترا به گوش ملك غيور برسانند . آنگاه ما را از دست او خلاصى نخواهد بود . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .