مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
122
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
شايد خدا اين اندوه از تو ببرد و ترا خلاصى دهد ، كه شاعر گفته است : باغبان را گر دو روزى صحبت گل بايدش * بر جفاى خار هجران صبر بلبل بايدش اى دل اندر بند زلفش از پريشانى منال * مرغ زيرك چون بدام افتد تحمل بايدش و اى فرزند ، اكنون دانستم كه تو ديوانه نيستى . و اين اندوه را از تو دور نكند ، مگر خدا . قمر الزمان گفت : اى پدر ، ترا به خدا سوگند مىدهم كه دخترك آفتابروى را جستجو كن و درآوردن او بشتاب . و گرنه من از حزن ، هلاك خواهم شد . پس قمر الزمان را شور عشق بگرفت و رو به پدر كرده ، اين دو بيت برخواند : برويد اى حريفان بكشيد يار ما را * به من آوريد زود آن صنم گريزپا را اگر او بوعده گويد كه دم دگر بيايم * مخوريد مكر او را بفريبد او شما را قمر الزمان ، چون ابيات بانجام رسانيد ، با فروتنى و لابه رو به پدر كرده ، آب از ديده روان ساخت . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب يكصد و نود و يكم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، قمر الزمان آب از ديده روان ساخت و اين ابيات برخواند : تو در كمند نيفتادهء و معذورى * از آن بقوّت بازوى خويش مغرورى گر آنكه خرمن من سوخت با تو پردازد * ميسرت نشود عاشقى و مستورى