مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

مقدمه 38

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

ترجمهء الف ليله يكى از آثار بديعهء زبان فارسى است كه در قرون اخيره بظهور پيوسته است و شاعر مذكور در فوق نيز در انتخاب اشعار و بنظم آوردن ابيات مناسب ، حسن سليقه و كمال ذوق را به كار برده است و براى آن‌كه نمونهء از نثر آن ترجمه به نظر آيد ، بنقل يكى از حكايات بديعه كه متضمن منفعت اخلاقى است ، ذيلا مبادرت ميرود : « روايت كرده‌اند كه در ميان خلفاى بنى عباس ، خليفهء داناتر از مأمون نبود . كه جميع علوم ، نيك بدانستى و او را در هر هفته ، دو روز مجلس مناظرهء علما منعقد ميشد و فقيهان و متكلمان ، هريك در مرتبهء خويش مينشستند . روزى مأمون با فقيهان و متلكمان نشسته بود . مردى غريب كه جامهء سفيد و كهن در بر داشت ، بمجلس اندر آمد و پائين‌تر از همه بنشست . فقيهان بسخن گفتن شروع كردند و بحلّ مسائل مشكله اقدام نمودند . و ايشان را عادت اين بود كه مسئله را باهل مجلس ، يكان يكان عرضه مىداشتند و هركدام از اهل مجلس را لطيفهء يا نكته به نظر ميآمد ، آن را ذكر ميكرد . پس مسئله را در آن روز بتمامت اهل مجلس عرضه داشتند تا نوبت بدان مرد غريب رسيد . آن مرد ، سخن گفتن آغاز كرد و جوابى نيكوتر از جواب فقيهان داد . سخن او را خليفه تصديق كرد و بپسنديد و فرمود بالاتر از آن مكانى كه نشسته بود ، بنشيند . چون مسئلهء دوم طرح شد و نوبت سخن گفتن به دو رسيد ، جوابى بهتر از جواب نخستين باز گفت . مأمون فرمود كه از آن مكان نيز بالاتر بنشيند تا اينكه نزديك بخليفه نشست . چون مناظره بانجام رسيد ، آب حاضر آورده ، دست بشستند و بملاطفت و مهربانى بيفزود و وعده انعام و احسانش بداد . آنگاه مجلس شراب مهيا كردند . نديمان را بخواست و پيمانهء شراب بگردش آوردند . در حال بر پاى خاست و گفت : اگر خليفه ، مرا اجازت دهد ، يك سخن بگويم . خليفه گفت : هرچه خواهى ، بگوى . آن مرد گفت : بر خليفه عيان شد كه من امروز در مجلس ، پست‌ترين مردمان بودم و خليفهء زمان ، مرا بسبب اندك دانشى كه از من بظهور آمد ، به خود نزديك خواند و در درجهء بلندم جاى داد . اكنون هميخواهد كه ميانهء من و اندك دانش ،