مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

157

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چيزى نماند . شحنه با ايشان ميگفت : اى كافر نعمتان ، چرا نعمت خدا را پنهان ميداريد و خويشتن را نابينا مينمائيد ؟ برادرم فرياد ميزد و استغاثه مينمود و بوالى ميگفت : به حق رسول اللّه كه ما چشم نداريم و نابينا هستيم . چون او را بگشودند ، ياران او را بستند و دگر بار نيز برادرم را بستند و چندانش بزدند كه بيهوش شد . شحنه گفت : بگشائيد . چون به هوش آيد ، بازش ببنديد . پس هريك از ايشان را بيش از سيصد تازيانه بزدند . و آن شخص چشم‌دار كه خداوند خانه بود ، ايشان را ملامت ميكرد و ميگفت : چشم باز كنيد ، و گرنه دگر بار خواهند زد . و بشحنه گفت : خادمى با من بفرست كه درمها بياوريم . اينها از بيم رسوائى ، چشم باز نخواهند كرد . شحنه ، خادمى با او فرستاده ، ده هزار درم بياوردند . دو هزار و پانصد درم به آن شخص ، نصيبه داد و ايشان را پس از گوشمال از شهر بيرون كرد . اى خليفه ، چون من اين حكايت شنيدم ، از شهر بدر شده ، برادر را جستم و در پنهانى بشهرش آوردم و مصارف او را بذمت خويش گرفتم . پس خليفه از حكايت من بخنديد و فرمود كه مرا جايزه دهند و روانه‌ام سازند . من گفتم : به خدا سوگند كه هيچ نگيرم و تا حكايت برادران نگويم و بر خليفه آشكار نكنم كه من كم سخن هستم ، نخواهم رفت . خليفه گفت كه : مزخرفات خويشتن را بازگو . گفتم : حكايت اعور اما اعور ، برادر ديگر من در بغداد ، قصّاب بود . بزرگان شهر ، گوشت ازو مىخريدند و مال بسيار از كسب خود فراهم آورد و رمه و چهارپايان بيندوخت و خانه بخريد . چند سالى او را حال بدين منوال بود . روزى در دكهء خود ايستاده بود كه مرد پيرى بيامد و چند درم به دو داده ، گوشت خريد . برادرم درمهاى او را ملاحظه كرد ، ديد كه بسيار سفيد است . جداگانه‌اش بگذاشت . و آن پير تا پنج