مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

158

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

ماه ، هر روزه ، درمى چند آورده ، گوشت همىخريد . و برادرم درمهاى او را بصندوقى جداگانه ميگذاشت . پس از آن صندوق بگشود كه درمها به قيمت گوسفند دهد . ديد كه آنچه درم بصندوق اندر بود ، كاغذ است كه به صورت درمش بريده‌اند . درحال ، طپانچه بر روى خود زد و فرياد بركشيد . مردم بر او جمع آمده ، ماجراى خويش با مردم باز گفت . ايشان را عجب آمد و برادرم بدكان بازگشته ، گوسپندى را بكشت و در درون دكان بياويخت و پارهء ازو بريده ، بقناره زد و با خود ميگفت : اميد هست كه بار ديگر ، پير به خريدن گوشت بازآيد و من او را گرفته ، غرامت درمها بستانم . ساعتى نرفت كه همان پير پديد شد . برادرم به دو آويخته ، فرياد زد كه : اى مسلمانان ، مرا دريابيد و از كار من و اين نابكار خبردار شويد . چون پير ، اين سخنان از برادرم بشنيد ، با او گفت كه : دست از من كوتاه كن . و گرنه ترا رسوا كنم . برادرم گفت : چگونه مرا رسوا كنى ؟ پير گفت : اى پليد ، تو گوشت آدمى درون دكان آويختهء . برادرم گفت : اگر آنچه تو گفتى راست باشد ، مال و جانم بر تو حلالست . پير گفت : اى مردم ، اين قصاب ، آدميان همىكشد و گوشتشان بجاى گوشت گوسفندان هميفروشد . اگر بخواهيد كه صدق مقالم بدانيد ، بدكان اندر شويد . مردم بدكان برادرم گرد آمدند و بجاى قوچ ، آدمى را ديدند . آنگاه برادرم را گرفته ، بانگ بر وى زدند كه : اى كافر ، اين چه كار است ؟ هركس كه ميرسيد ، مشت و طپانچه ببرادرم ميزد و همان پير ، مشتى به چشم او زد . برادرم نابينا شد و مردم ، قوچ را كه به صورت آدمى بود ، برداشته ، پيش شحنه بردند . پير گفت : اى امير ، اين مرد ، آدميان كشته ، بجاى گوسفندان هميفروشد . ما او را نزد تو آورده‌ايم . برادرم گفت : هذا بُهْتانٌ عَظِيمٌ 19 . من ازين گناه ، برى هستم . شحنه ، سخن برادرم نپذيرفت و حكم كرد پانصد تازيانه‌اش بزدند و آنچه كه مال داشت ، همه را بگرفتند و از شهر بيرونش كردند . او حيران مانده ، نميدانست كه بكدام سو رود . تا اينكه بشهرى رسيد و در آنجا دكان پاره‌دوزى گشود . روزى از براى شغلى از دكان بدر آمد . صداى شيههء