مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

145

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

سيم هجرت نبويه است ، على هاجرها افضل الصّلوات و التحيّه . و طالعش چنانچه از علم شمار دانسته‌ام ، مريخ است كه هفت درجه و شش دقيقه گذشته و مقارنهء با عطارد دارد . و همه اينها سرتراشيدن را علامتى است مبارك . و باز چنين مينمايد كه تو ميخواهى كه بشخصى بزرگ و نيك‌بخت برسى . و چگونگى آن را با تو باز نگويم . گفتم : مرا بيازردى و روان مرا كاستى . من از تو جز سر تراشيدن ، چيزى نخواستم . برخيز و سر مرا بتراش . سخن دراز مكن . گفت : به خدا سوگند كه اگر تو حقيقت كار بدانى ، بسخنان من طالب شوى و هرچه گويم ، چنان كنى . و مصلحت تو در اينست كه شكر خدا بجا آرى و با من مخالفت نكنى . كه من نصيحت‌گوى مهربان توام و هميخواهم كه يكسال به خدمت تو قيام نمايم و مزد از تو نستانم . چون اين سخنان شنيدم ، گفتم : امروز تو مرا خواهى كشت . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب بيست و نهم برآمد گفت : اى ملك جوان بخت ، جوان گفت : من به دو گفتم كه : تو لامحاله ، كشندهء من خواهى بود . دلاك گفت : يا سيّدى ، بسكه من كم سخنم ، مرا مردم ، خاموش همىخوانند . و برادران مرا نامهاى ديگر گذاشته‌اند . برادر نخستين مرا بقبوق و دومين را هدار ، سيمين را بقبق و چهارمين را الكورالاصوانى و پنجمين را عشار و ششمين را شقالق نامند و هفتمين را خاموش گويند كه آن منم . چون دلاك ، سخن بسى دراز كرد ، ديدم كه نزديك است كه زهرهء من بشكافد . بخادم گفتم : ربع دينار به دو داده ، روانه‌اش كن . كه مرا حاجت بسر تراشى نيست . دلاك گفت : آقاى من ، اين چه سخن بود كه گفتى ؟ من چگونه خدمت نكرده ، مزد بگيرم ؟ خدمت تو مرا فرض است و اگر هيچ مزد نگيرم ، باكى نيست . تو اگر قدر من ندانى ، من رتبت ترا مىشناسم . پدرت رحمة اللّه عليه بسى احسان با من كرده و