مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
146
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
او مردى بود با سخاوت . و او روزى مرا بخواست . پيش او رفتم . جماعتى پيش او بودند . با من گفت : رگ همىخواهم زدن . من اصطرلاب گرفتم و ارتفاع خورشيد بدانستم . ديدم ساعتى است ناميمون و رگ زدن بسى دشوار است . او را آگاه كردم . سخن من بپذيرفت و صبر كرد تا ساعت سعد برآمد و با من مخالفت نكرد و به من سپاس گفت . و آن جماعت نيز شكر كردند . و پدرت رحمة اللّه عليه بيك رگ زدن ، صد دينار به من مىداد . گفتم : خدا ميامرزاد پدرم را كه با چون توئى آشنا بود . دلاك بخنديده ، گفت : سبحان اللّه ، من ترا خردمند ميدانستم . گويا كه بيمارى ، عقل از تو برده است . من نميدانم كه شتاب تو از بهر چيست ؟ ميدانى كه پدر تو بىمشورت من كار نميكرد . و بزرگان گفتهاند : المستشار مؤتمن 14 . چون من كسى نخواهى يافت كه دانا و هوشيار و امين باشد . مرا عجب آيد كه من برپاى ايستاده ، به خدمت مشغولم و هيچ نميرنجم . ولى تو از من همىرنجى . اما من از تو نخواهم آزردن ، كه پدرت نيكوئيهاى بسيار با من كرده . گفتم : به خدا سوگند كه تو مرا بسيار رنجاندى و سخن بسى دراز كردى . قصد من اين بود كه زود سر مرا تراشيده ، به روى . پس من در خشم شدم و خواستم كه از جا برخيزم و ديگر سر نتراشم . گفت : اكنون دانستم كه دلتنگ شدهاى . ولى عذرت را بپذيرم ، كه خرد ندارى و هنوز كودك هستى . چندى نگذشته كه من ترا بدوش گرفته ، بدبستان همىبردم . من سوگندش داده و گفتم : بگذار كه از پى كار خويش روم . آنگاه از غايت خشم ، جامهاى خود را بدريدم . چون اين حالت بديد ، تيغ بگرفت و بر سنگ همىكشيد . كه نزديك شد روانم از تن برود . پس از آن پيش آمد و قدرى از سر من بتراشيد . پس از آن دست برداشته ، باز ايستاده ، گفت : آقاى من ، العجلة من الشيطان . شتاب مكن ، كاندر سر روزگار شب بازيهاست . پس از آن گفت : آقاى من ، گمان ندارم كه تو رتبت من بشناسى . مرا دست بسر پادشاه و امير و وزير و حكيم و فقيه همىشايد . و شاعر در مدح امثال من گفته است :