مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

142

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

ما سلام داد و ما رد سلام كرده ، بر پاى خاستيم . چون جوان خواست بنشيند ، مرد دلاكى را كه در ميان آن جماعت بود ، بديد . ننشست و خواست بازگردد . ما نگذاشتيم و ميزبان بنشستن سوگندش داد و سبب بازگشتنش بپرسيد . جوان گفت : راه بر من مگيريد و مرا نيازاريد . سبب بازگشتن من ، اين مرد دلاكست . چون ميزبان ، ابن بشنيد ، عجب آمدش كه اين جوان از اهل بغداد است . چگونه درين شهر از دلاكى پريشان خاطر گرديده ؟ آنگاه حاضران روى به آن جوان آورده ، حكايت باز پرسيدند و از سبب نفرت او از دلاك حيران شدند . گفت : اى جماعت ، مرا با او در بغداد ، حكايتى غريب روى داده و سبب لنگى پاى من هم اوست و من سوگند ياد كرده‌ام كه در هر جا كه او نشيند ، ننشينم و در هر شهرى كه او باشد ، نباشم . چون او ببغداد اندر بود ، من از آنجا بدر شدم و درين شهر جا گرفتم . اكنون كه بدانستم او درين شهر است ، من امشب ازين شهر خواهم رفت . ما چون اين حديث بشنيديم ، او را سوگند داديم كه حكايت بازگويد . ديديم كه گونهء دلاك زرد شد . جوان گفت : اى جماعت ، بدانيد كه پدر من از بازرگانان بزرگ بغداد بود و بجز من فرزندى نداشت . چون من بسنّ رشد رسيدم ، پدرم درگذشت و مال و رمه و غلامان و كنيزكان بميراث گذاشت . من هر روز يك گونه جامهء قيمتى پوشيده ، خوردنيهاى لذيذ ميخوردم و بهر گونه عيش و طرب مايل بودم . ولى زنان را دوست نميداشتم . تا اينكه روزى در بغداد از محلتى ميگذشتم . گروهى از رندان ، راه بر من بگرفتند . بكوچهء بن‌بستى گريختم . در آخر كوچه بخانهء پناه بردم و در گوشهء خزيدم . ساعتى ننشسته بودم كه از منظرهء غرفهء از غرفه‌هاى خانه ، دختر آهو چشم زهره جبينى كه در همهء عمر ، چنان لعبتى نديده بودم ، سر بدر آورد و بر چپ و راست نگاهى كرده ، باز پس نشست و منظره را فروبست . ولى آتش عشقش در من گرفت و خاطرم بمحبت او مشغول شد و از ناخوش داشتن زنان بازگشتم و دل بمهرشان ببستم . در همان مكان تا هنگام شام بنشستم . قاضى شهر را ديدم كه سوار است و غلامان و خادمان از پس و پيش او همىآيند .