مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

143

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون به خانه رسيدند ، از اسب فرود آمد . بسوى همان غرفه كه دختر در آنجا بود ، برفت . من دانستم كه او دختر قاضى است . آنگاه برخاسته ، غمين و ملول بخانهء خويش بازگشتم و ببستر افتادم . كنيزكان بر من گرد آمدند و سبب ملالت من نميدانستند . من نيز راز به ايشان آشكار نكردم و هرچه پرسيدند ، پاسخ نگفتم . همه روزه بيمارى من سخت‌تر مىشد و مردم بعيادت همىآمدند . روزى پيره زنى بعيادت آمد . دلش بر من بسوخت و بر بالين من بنشست و مهربانى كرد و با من گفت : اى فرزند ، ماجراى خويش بيان كن . من ماجرا به دو گفتم . گفت : اى فرزند ، اين‌كه تو ديدهء ، دختر قاضى بغداد است و آن خانه ، غرفه اندر غرفه از آن دختر است . قاضى ، خانهء جداگانه‌اى در پهلوى آن خانه دارد . من بسى روزها پيش دختر آمد و شد ميكنم . من از شنيدن اين سخن فرحناك شدم و ناتوانيم بتوانائى بدل گشت و خانگيان خرسند شدند . عجوز برفت . دگر روز بامداد برخاستم . چندان سستى بر جا نمانده بود و ببهبودى و تندرستى ، بسى نزديك بودم . چون عجوز بيامد ، گونه‌اش دگرگون بود . گفت : اى فرزند ، از آنچه ميان من و دختر گذشته ، مپرس . زيرا كه چون من قصد خواستگارى تو از او را به دو آشكار كردم . برآشفت و گفت : اى عجوز ، اين سخنان چيست ؟ چون او را خشمگين يافتم ، بازگشتم . ناچار بار ديگر بسوى او بايدم رفت . چون من از عجوز ، اين خبر بشنيدم ، بيماريم عود كرد و چند روز به حالت مرگ ، چشم به راه پيره زال بودم . تا اينكه عجوز بيامد و گفت : اى فرزند ، مژدگانى ده . گفتم : هرچه خواهى ، مضايقه نكنم . گذارش بازگو . گفت : ديروز نزد دختر رفتم . چون مرا شكسته خاطر و گريان ديد ، گفت : اى مادر ، چونست كه ترا دلتنگ همىبينم ؟ چون اين بگفت ، بگريستم و گفتم : اى خاتون ، من چند روز قبل ، پيغام جوانى با تو گفتم كه او ترا دوست ميدارد و از عشق تو بمرگ نزديك شده . تو برآشفتى و بر من خشم گرفتى . اكنون من از بهر آن جوان گريانم ، كه او زنده نخواهد ماند . دخترك چون اين بشنيد ، مهرش بجنبيد و بر حال تو رحمت آورد . پرسيد كه : اين جوان كجاست ؟ گفتم : او پسر منست . ترا چند گاه پيش از اين از منظرهء غرفه