مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
128
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
پرداختيم تا اينكه برخاستم ، و بيرون آمده ، خداوند خر بر دريافتم . سوار شده ، به منزل بازگشتم و ساعتى بخفتم . چون بيدار شدم ، ميوه و نقل و ريحان حاضر كرده ، به خانه آن ماهروى فرستادم و خود ، هنگام غروب بيرون آمدم و بر خر نشسته ، بخانهء دخترك شدم و طعام و شربت بخورديم و بنوشيديم . آنگاه بازگشتم . و پيوسته مرا كار همين بود . تا اينكه مرا دينارى و درمى نماند و همه را آن زن از من بگرفت . خويشتن را ملامت كرده ، گفتم : صبر كم گشت عشق روز افزون * كيسه بىسيم گشت و دل پر خون حالم اينست و حرص عشقم بين * راست گفتند الجنون فنون آنگاه از منزل بيرون آمده ، بهر سو ميرفتم تا بدروازهء رذيله رسيدم . خلقى انبوه در آنجا ديدم و در آن ميانه ، مردى بود سپاهى ، خواستم كه از پهلوى او درگذرم ، دستم بجيب او برخورد . احساس كردم كه بجيب اندر ، بدرهء زر دارد . قصد آن بدره كرده ، دست بجيب او برده ، بدره بدر آوردم . سپاهى ، جيب خود سبك يافت . دست در جيب برده ، بدره بر جاى نديد و خشمگين بر روى من نگريست و دبّوس كشيده ، بر سر من زد . من بى خود بيفتادم . مردم گمان هلاك من كردند . لگام اسب او بگرفتند و گفتند : از بهر تنگى راه ، نبايستى چنين جوان را بكشى . سپاهى بانگ بر مردم زد كه : اين دزد حرامى است . در آن هنگام من به خود آمدم ، شنيدم كه بعضى ميگفتند : اين خوب جوانى است ، چيزى برنداشته . و پارهء ديگر براستى سخن سپاهى ، گواهى ميدادند . آنگاه مردم خواستند كه مرا از دست او برهانند و در كشاكش بودند كه شحنهء شهر برسيد و هجوم مردم ديده ، سبب باز پرسيد . سپاهى گفت : بيست دينار زر در جيب داشتم . اين جوان ، آن را دزديده . شحنه ، مرا بگرفت و كيسه پديد آورد . زر بشمرد . بىكم و زياد ، بيست دينار بود . شحنه در خشم شد و بانگ بر من زد كه : راستى بيان كن . من با خود گفتم : چگونه اعتراف نكنم كه در ميان اين جمع ، بدره را در بغل من يافتند ؟ و اگر اعتراف كنم ، بسياست گرفتار آيم . سر به زير افكنده ، ناچار راستى بيان كردم .