مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

129

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

شحنه ، آن گروه را بسخن من گواه گرفت و سياف را ببريدن دست من فرمان داد . سيّاف ، دست من ببريد . شحنه ، مرا در همانجا گذاشته ، برفت . مردمان بر من گرد آمدند و قدحى شربت به من دادند و سپاهى را نيز دل بر من سوخته ، بدره به من داد و گفت : همانا ترا حاجتى روى داده و گرنه تو دزد نيستى . من بدره ازو گرفته ، گفتم : تا بدان روى چو ماه آموختيم * عالمى بر خويشتن بفروختيم با بت آتش رخ اندر ساختيم * خرمن طاعت بر آتش سوختيم چون سپاهى برفت ، من برخاسته ، دست بريدهء خود در ژندهء فرو پيچيده ، با حالت زبون بخانهء زن رفتم و خود را بر زمين انداختم . چون زن ، مرا دگرگون يافت ، سبب باز پرسيد . گفتم : سرم به درد اندر است . آن پريزاد از سخن من اندوهگين شد و گفت : اى خواجه ، دل مرا مسوزان و ماجراى خود بيان كن . از روى تو چنين مينمايد كه سخنى دارى . من گفتم : سخن گفتن از من مخواه . آن ماه روى بگريست و گفت : چونست كه ترا بر خلاف پيش مىبينم ؟ القّصه ، او با من حديث ميكرد و من زبان پاسخ نداشتم . تا اينكه شب برآمد . طعام حاضر آوردند . از بيم آن‌كه راز من آشكار شود ، طعام نخوردم . يار مهربان با من گفت : ماجراى خود بازگو كه ترا محزون همىبينم . من جواب ندادم . آنگاه شربت پيش آورد و با من گفت : بنوش . من دست چپ برده ، قدح بگرفتم و سرشك از ديده روان ساختم . چون ديد كه من قدح بدست چپ بگرفتم و گريان شدم ، فرياد بركشيد كه : از بهر چه گريانى و قدح با دست چپ چرا گرفتى ؟ من سخنى نگفتم و قدح بنوشيدم . تا اينكه مرا خواب ربود . آنگاه ساعد بىدست مرا بديد و كيسهء زر در جيب من پديد آورده ، محزون شد . على الصّباح كه بيدار شدم ، قدحى شربت به من بنوشانيد و طعام پيش آورد . من اندكى طعام خورده ، برخاستم كه از خانه بيرون شوم . مرا منع كرد و گفت : بنشين . من بنشستم . گفت : اكنون كه ترا محبّت بدين پايه رسيده كه تمامت مال