مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

127

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

اندر آى كه دوش چشم خاتون در انتظار تو نخفته . من به خانه اندر شدم . خانهء ديدم كه به خوبى ، رشك نگارخانهء چين بود . در سر چهار سوى آن خانه ، ايوانهاى زرنگار و بر آن ايوانها فرش حرير گسترده بودند و منظرهء ايوانها بباغى همينگريست و در آن باغ ، گونه گونه ميوه‌ها و چشمه‌هاى روان بود . و در ميان باغ ، حوضى ديدم از مرمر كه فرشهاى حرير در چهار سوى حوض گسترده بود . چون من داخل شدم ، بنشستم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب بيست و ششم برآمد گفت : اى ملك جوان بخت ، آن جوان بازرگان با سمسار گفته بود كه : چون من داخل شدم ، بنشستم . ناگاه آن ماه رو را ديدم . تاج مكلّل بر سر نهاده ، خرامان همىآيد . چون مرا بديد ، تبسم كرد . پس از آن بسخن گفتن بنشستيم . ولى من از شرم لب بسته بودم و او از هر سو سخن ميگفت . تا آن‌كه خوان ، گسترده ، همه‌گونه خوردنيها بياوردند . خوردنى بخورديم و دست شسته ، خويشتن با گلاب معطر كرديم و بحديث اندر شديم . سرانجام ، آن پرىروى را وداع كردم . او گريان گريان گفت : اى خواجه ، روى نيكوى ترا كى خواهم ديد ؟ گفتم : هنگام شام نزد تو خواهم بود . چون بيرون آمدم ، ديدم كه صاحب خر بانتظار من ايستاده است . من بر خر نشسته ، بكاروانسراى سرور آمدم و نيم دينار به دو داده ، گفتم : هنگام غروب باز آى . و خود ، ساعتى در منزل نشسته ، پس از آن از بهر جمع آوردن قيمت بضاعت بيرون رفتم . و هنگام پسين باز آمدم و در منزل نشسته بودم . خربان ، خر بياورد و در حال ، من سوار شدم و هميرفتم تا بخانهء آن زهره جبين رسيديم . خانه را ديدم ، رفته و آبكى بر آن زده‌اند و شمعها در لگن و طعام در بار است و زن بانتظار من نشسته . چون مرا ديد ، بر پاى خاست . پس از آن خوان بنهادند . خوردنى بخورديم . به سخن از هر درى