مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

124

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

پس از آن دست از آستين بدر آورد . ديدم دست او از ساعد بريده است . از آن حالت شگفت ماندم . با من گفت : شگفت مدار كه بريده شدن دست من سببى عجيب دارد . و آن اينست كه من از اكابرزادگان بغدادم و در ايام جوانى از سياحان و بازرگانان ، نام مصر شنيده و همواره شوق آن مرا در خاطر بود . چون پدرم درگذشت ، خواستهء بىشمر برداشته ، بضاعتى گران از متاعهاى بغداد و موصل خريده ، بار سفر بسوى اين شهر بستم و همىآمدم تا به اين شهر رسيدم . اين بگفت و گريان شد و اين ابيات برخواند : طائر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق * كه درين دامگه حادثه چون افتادم من ملك بودم و فردوس برين جايم بود * آدم آورد درين دير خراب آبادم گر خورد خون دلم مردمك ديده رواست * كه چرا دل بجگر گوشهء مردم دارم پس گفت : چون به شهر اندر شدم ، در كاروانسراى سرور فرود آمدم و بارها بگشودم و درمى چند بخادم دادم كه خوردنى از بهر ما بياورد . چون خادم خوردنى آورد ، من طعام و شربت خورده ، بخفتم . چون بيدار شدم ، با خود گفتم : ببازار روم و از كار شهر آگاه شوم . آنگاه بقچهء از متاعهاى خود بخادم دادم و هميرفتم تا بقيصريهء جرجيس رسيديم . سمساران بر من گرد آمدند . متاع مرا برداشته ، ندا در دادند و به قيمت رأس المال هم نخريدند . شيخ دلالان با من گفت : اى فرزند ، من ترا چيزى بياموزم كه سود تو در آن باشد . و آن اينست كه بضاعت خود را تا وعدهء معين به فروش و حجّت بستان و گواه بگير و روز پنجشنبه و دوشنبه قسطى از وجه حجّت بستان و خودت در مصر و رود نيل تفرّج كن . گفتم : راى رزين همينست . پس دلالان را با خود برده ، بضاعت بقيصريه آوردم و ببازرگانان بفروختم و از ايشان وثيقه گرفتم و بصيرفى سپردم و خود به منزل بازگشتم . روزى چند بنشستم و همه روزه قدحى شربت و رانى گوشت حاضر آورده ، بكامرانى بسر ميبردم . تا ماهى كه در آن ماه ، مرا هنگام قسط گرفتن بود ،