مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
125
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
برسيد . آنگاه من در روزهاى پنجشنبه و دوشنبه در دكههاى بازرگانان مىنشستم و صيرفى ، درمها از بازرگانان جمع كرده ، نزد من مياورد . تا اينكه روزى از روزها كه از گرمابه بدر آمده بودم ، به منزل رفته ، قدحى شربت بنوشيدم و بخفتم . و از خواب بيدار گشته ، چاشت خوردم و خويشتن با گلاب ، معطّر ساخته ، بدكهء يكى از بازرگانان كه بدر الدين نام داشت ، برفتم . چون مرا بديد ، بر من سلام داد و با من در سخن شد . ساعتى نرفته بود كه زنى خوبرو بيامد و در پهلوى من بنشست و رايحهء طيب او بازار را معطر كرد . آنگاه با بدر الدين در سخن پيوست . چون من سخن گفتن او بديدم ، محبت او در دلم جاى گرفت . پس با بدر الدين گفت : ترا تفصيلهء هست كه از زر خالص بافته باشند ؟ بدر الدين ، تفصيله بدر آورد . آن زن گفت : اين تفصيله ببرم و قيمت از بهر تو باز فرستم . بازرگان گفت : اى خاتون ، ممكن نيست . از آنكه اين جوان كه نشسته ، خداوند متاع و از وامخواهان منست . آن زن گفت : بدا بر تو . مرا همواره عادت همينست كه متاع را بهر قيمتى كه گوئى بخرم و ربح آن را زياده بر آنچه ميخواهى ، بدهم و قيمت آن از بهر تو ميفرستم . بازرگان گفت : آرى چنين است و لكن من امروز به قيمت آن محتاجم . آن زن ، تفصيله بينداخت و گفت : گروه بازرگانان ، كس را قدر نشناسند . پس از آن برخاسته ، آهنگ بازگشتن كرد . من گمان كردم كه روان من با او برفت . در حال ، برخاسته ، با او گفتم : اى خاتون ، قدم رنجه دار و گامى دو بازگرد . فى الفور بازگشت و تبسم كرده ، با من گفت : از بهر تو بازگشتم . پس من با بدر الدين گفتم : قيمت اين تفصيله چند است ؟ گفت : هزار و يكصد درم . گفتم : يكصد درم سود نيز ترا بدهم . برخيز و ورقهء بياور تا قيمت آن از بهر تو بنويسم . پس من ورقهء به خط خود بنوشتم و تفصيله ازو گرفته ، بدان زن دادم و گفتم : برو . اگر خواهى قيمت از بهر من بياور و اگر خواهى آن را بهديه از من قبول كن . آن زن گفت : خدا ترا پاداش نيكو دهاد و مال مرا روزى تو كناد . در خلال صحبت ، چشمم به روى او افتاد . چون رويش بديدم ، شيفتهء محبت او شدم و خردم بزيان رفت و هوشم از تن بپريد . آنگاه تفصيله را برداشته ، برفت .