مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

123

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

است . من برخاسته ، درمها حاضر آوردم . گفت : نگاه‌دار . اين بگفت و برفت . من بانتظار او نشستم . ماهى از من غايب بود . پس از آن باز آمده ، گفت : درمها كجاست ؟ من برخاسته ، درمها حاضر آوردم و به او گفتم : چه شود كه در نزد من طعام بخورى ؟ او دعوت من اجابت نكرد و با من گفت : درمها نگه‌دار تا من باز گردم . دو ماه ديگر از من غايب بود . پس از دو ماه بازآمد و جامهء فاخر در بر داشت و بآفتاب همىمانست و بدانسان بود كه شاعر گفته : ترك من دارد شكفته گلستان بر مشترى * بوستان سرو و سرو اندر قباى ششترى بر سمن يك حلقهء انگشترى دارد ز لعل * از شبه بر ارغوان صد حلقهء انگشترى بر دل مسكين من پرواز مشكين زلف او * هست چون پرواز شاهين بر سر كبك درى چون من او را ديدم ، دست او را بوسيدم و او را دعا گفتم و درمها پيش آوردم . گفت : درمها نگاه‌دار تا من از كارهاى خويش فارغ شوم . اين بگفت و روان شد . من با خود گفتم : اين جوان در سخا و كرم بىنظير است . هر وقت كه آيد ، مهمانش كنم . از آن‌كه از درمهاى او سود بسيار برده‌ام . پس چون آخر سال شد ، آن جوان باز آمد و حلّه فاخرتر از حله‌هاى نخستين دربر داشت . من او را بمهمانى سوگند دادم . گفت : به شرط آن‌كه از مال من صرف كنى . گفتم : آرى چنان كنم . پس او را بنشاندم و طعام و شربت لايق مهيّا كرده ، در برابر او فرو چيدم . آنگاه بسفره نزديك شد و دست چپ دراز كرده ، با من طعام خورد . من ازو در عجب شدم . چون از خوردن فارغ شديم ، بحديث گفتن مشغول شديم . من به او گفتم : اى خواجه ، گره از دل من بگشا و با من بازگو كه از بهر چه با دست چپ طعام خوردى ؟ چون آن جوان ، سخن من بشنيد ، آهى بركشيده ، اين دو بيت برخواند : گرچه از آتش دل چون خم مى ميجوشم * مهر بر لب زده خون ميخورم و خاموشم قصد جان است طمع در لب جانان كردن * تو مرا بين كه درين كار بجان ميكوشم