مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
122
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
بر ملك عرضه داشت . ملك را عجب آمد و با حاضران فرمود كه : كسى تاكنون حكايتى چون حكايت احدب شنيده است يا نه ؟ آنگاه سمسار پيش رفته ، زمين بوسه داد و گفت : اى ملك جهان ، اگر اجازت دهى ، ماجرائى كه به من رفته ، باز گويم . كه او خوشتر از حكايت احدب است . ملك اجازت داد . حكايت سمسار سمسار گفت : اى ملك ، وقتى كه من بدين شهر آمدم ، بضاعتى گران با خود آوردم و به حكم تقدير در اينجا توقف كردم . و تولّد من در شهر مصر بوده و در همانجا نشو و نما يافته و پدرم سمسار بود . چون پدر بمرد ، من در جاى او بسمسارى نشستم . روزى از روزها جوانى زيباروى كه جامهء فاخر دربر داشت ، نزد من آمد و مرا سلام داد . من بتعظيم او بر پاى خاستم . دستارچه بدر آورد كه قدرى كنجد در آن بود . با من گفت كه : خروارى از اين كنجد به چند ميارزد ؟ من گفتم : بيك صد درم ارزش دارد . با من گفت : مشترى برداشته ، در باب النفر بسوى كاروانسراى جوالى بيا كه مرا در آنجا خواهى يافت . پس دستارچه را كه نمونهء كنجد در آن بود ، به من داده ، برفت . من از بهر مشترى بگشتم . خروارى از آن كنجد را بيك صد و بيست درم بفروختم . با مشتريان بسوى او روان شدم . او را ديدم كه بانتظار من نشسته . چون مرا بديد ، برخاسته ، مخزنى را در بگشود . پنجاه خروار كنجد از آن مخزن به پيمودم . آن جوان گفت : در هر خروارى ، ده درم مزد سمسارى تست . از مشتريان ، قيمت جمع آورده ، نگاهدار . هر وقت كه من از بيع محصول خويش فارغ شوم ، نزد تو آمده ، درمها بستانم . من دست او را بوسه داده ، بازگشتم . و آن روز ، هزار درم در آن معامله سود كردم . و آن جوان تا يك ماه از من غايب بود . پس از آن باز آمده ، با من گفت : درمها كجاست ؟ گفتم : اينك درمها حاضر