مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

121

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

مىكند و شتابان همىآيد . چون نزديك شد ، بانگ بر سياف زد كه : او را مكش . احدب را من كشته‌ام . او بيمار بود . نزد منش آوردند . من از دهليز بيرون شدم . پايم بر احدب آمد . در حال ، افتاده ، بمرد . والى بسياف گفت : مباشر را رها كن و طبيب را بكش . سياف ، رسن از مباشر گشوده ، در گردن طبيب افكند . ديدند كه خياط هميشتابد و فرياد هميزند كه طبيب را بيگناه مكشيد . احدب را جز من ، ديگرى نكشته . والى ، سبب باز پرسيد . خياط گفت : با زن خويش از نزهتگاه بازگشته بوديم . همين احدب را در ميان راه ، سرمست يافتيم كه دفى در دست داشت و تغنى هميكرد . من او را به خانه آوردم و ماهى خريده ، به خوردن بنشستيم . زن من پارهء از گوشت ماهى در دهان او گذاشت و دست در دهانش گرفته ، گفت : بايد اين لقمه ، نخائيده فرو برى . احدب از آن لقمه ، گلوگير گشته ، بمرد . پس از آن ، او را بخانهء طبيب برديم . كنيزك بدر آمده ، نيم دينار بكنيزك داديم و او را نزد خواجه‌اش فرستاديم . پس از آن ، احدب را نزديك در دهليز نشانده ، بازگشتيم . حكايت همين بود كه براستى حديث كردم . والى ازين سخنان در عجب شد و با سيّاف گفت كه : طبيب را رها كن و خيّاط را بكش . سيّاف ، رسن در گردن خيّاط كرده ، گفت : تا كى يكى را رها كرده ، ديگرى را ببندم ؟ ايشان را كار بدينجا رسيد . و امّا احدب ، مسخرهء ملك بوده است . ملك ، ساعتى ازو نتوانستى جدا ماند . چون او خوابيد ، آن شب را تا نيمروز ديگر از نظر ملك غايب شد . ملك او را از حاضران بپرسيد . گفتند : اى ملك ، والى ، احدب را كشته يافته و بكشتن قاتل او فرمان داده . و لكن دو سه كس حاضر آمده‌اند و همگى را سخن اينست كه احدب را من كشته‌ام . ملك چون اين سخن بشنيد ، بانگ بر حاجب زده ، گفت : والى را با همهء ايشان نزد من آور . حاجب بفرمان بشتافت . ديد كه از كشتن خيّاط چيزى نمانده . بانگ بر سيّاف زد كه : او را مكش . با والى گفت كه : ملك از حادثه آگاه گشته . پس والى ، احدب را بدوش سيّاف داده ، با خيّاط و طبيب و سمسار و مباشر بسوى ملك برد . چون در پيشگاه ملك جاى گرفتند ، والى ، قصّه