مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
116
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
ماليد و اثر سنگ بر جبين يافته ، گفت : به خدا سوگند كه سخنان من صدق است . از آنكه آن كودك سر من بشكست و گويا در خواب ديدم كه حب الرمان پختهام و او را فلفل كم بوده است . و لكن من يقين دارم كه در آبخانه ، چندين زمان نخفتهام كه اينهمه خواب ببينم . ستّ الحسن گفت : ترا به خدا سوگند مىدهم بازگو كه زياده برين در خواب چه ديدى ؟ حسن تمامت ماجرا بيان كرد و گفت : به خدا سوگند اگر من بيدار نميشدم ، مرا بر دار ميكردند . ستّ الحسن گفت : از بهر چه بر دارت ميكردند ؟ حسن گفت : از آنكه حب الرمان مرا فلفل كم بود . گويا ديدم كه دكهء مرا ويران كردند و ظرفهاى مرا بشكستند و مرا در صندوقى حبس كردند . پس از آن چوب دار بنشاندند و هميخواستند كه مرا بر دار كنند . اگر بيدار نميشدم ، مرا بر دار مىكردند . آنگاه ستّ الحسن بخنديد و با او به سخن پرداخت . و لكن حسن بدر الدين تا بامدادان در كار خود حيران بود . على الصّباح ، شمس الدين وزير نزد حسن بدر الدين شده ، او را سلام داد . حسن را چون چشم برو افتاد ، گفت : تو نه آنى كه مرا بجرم ناپسند افتادن حب الرمان ، بازوان بسته بصندوق اندر كردى و هميخواستى مرا بر دار كنى ؟ وزير گفت : اى فرزند ، حق آشكار شد و راز پوشيده هويدا گشت . تو پسر برادر منى و من اين كارها نكردم مگر از بهر آنكه بدانم كه در شب عروسى نزد دختر من تو بودهاى يا نه . چون ترا ديدم كه خانه و دستار و رداى خود شناختى ، دانستم كه تو پسر برادر منى . و اكنون بدانكه من مادرت را از بصره آوردهام . پس از آن ، وزير ، او را در آغوش گرفته ، بگريست و حسن نيز گريان شد . بعد وزير فرمود عجيب را حاضر آوردند . حسن بدر الدين او را بديد . گفت : همينست آن كه سنگ بر جبين من زد . وزير گفت : اين پسر تست . آنگاه حسن بدر الدين او را در آغوش گرفته ، گفت : منم كه ديده بديدار دوست كردم باز * چه شكر گويمت اى پادشاه بنده نواز اميد قدّ تو ميداشتم ز بخت بلند * نسيم زلف تو ميخواستم ز عمر دراز