مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
117
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
آنگاه مادر حسن پيش آمده ، خود را بر وى انداخت و اين دو بيت برخواند : روز هجران و شب فرقت يار آخر شد * زدم اين فال و گذشت اختر و كار آخر شد آن پريشانى شبهاى دراز و غم دل * همه در سايهء گيسوى نگار آخر شد پس از آن مادر حسن ، ماجراى خود با پسر باز گفت و شكر پروردگار بجا آوردند . وزير نزد سلطان رفته ، تمامت قصه بر وى فرو خواند . سلطان را عجب آمد و فرمود كه اين حكايت بنويسند و در خزانه نگاه دارند . پس از آن شمس الدين وزير با پسر برادر و ساير پيوندان در عيش و نوش بسر ميبردند تا آنكه برهمزنندهء لذّات و پراكنده كنندهء جماعات برايشان بتاخت . چون جعفر وزير برمكى حكايت بانجام رسانيد ، خليفه هرون الرشيد گفت : اى جعفر ، طرفه حديثى گفتى و خوش حكايت راندى . آنگاه خليفه ، كنيزكى از خاصان خود بر آن جوان كه زن خود را كشته بود ، بداد و او را شغلى سپرد . چون شهرزاد ، قصه بپايان رسانيد ، گفت : اى ملك پيروز بخت ، اين حكايت ، طرفهتر از حكايت خيّاط و احدب و طبيب و مباشر و سمسار نيست . ملك گفت : حكايت ايشان چگونه بوده است ؟ شهرزاد گفت : حكايت خياط و احدب و طبيب و مباشر و سمسار اى ملك ، شنيدهام كه در زمان گذشته در شهر چين ، خيّاطى بود نيك بخت و فراوان روزى ، كه نشاط و طرب دوست ميداشت و پارهء وقتها با زن خويش بتفرّج ميرفتند . روزى هنگام بامداد از بهر تفرّج برآمدند و شامگه بسوى