مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

105

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

آن‌كه مادرت را سلطان مصر بسياهى گوژپشت تزويج كرده بود . در شب عروسى ، جنيان با مادر تو خفته‌اند . عجيب چون اين سخن بشنيد ، برخاسته ، گريان گريان شكايت بمادر برد و شدّت گريستن از سخن گفتنش منع ميكرد . چون مادر ، گريستن او بديد ، دلش بر وى بسوخت ، گفت : اى فرزند ، از بهر چه گريانى ؟ عجيب ، آنچه از كودكان و آموزگار شنيده بود ، با مادر بازگفت و نام پدر را پرسان گشت . ستّ الحسن گفت : پدر تو وزير مصر است . عجيب گفت : او پدر تو و جدّ منست . راست گو كه پدر من كيست و گرنه خود را بكشم . چون ستّ الحسن ، عجيب را ديد كه ياد پدر كرده ، او را نيز از پسر عمّ خود ، حسن بدر الدين ياد آمده ، بگريست و اين ابيات برخواند : رفتىّ و همچنان به خيال من اندرى * گوئى كه در برابر چشمم مصوّرى با دوست گنج فقر بهشت است و بوستان * بيدوست خاك بر سر گنج و توانگرى تا دوست در كنار نباشد بكام دل * از هيچ نعمتى نتوانى كه برخورى گر چشم در سرت كنم از گريه باك نيست * زيرا كه تو عزيزتر از چشم بر سرى پس از آن بگريست و عجيب نيز هميگريست كه شمس الدين وزير درآمد و گريستن ايشان بديد . سبب گريستن باز پرسيد . ستّ الحسن حكايت فرزند خود و كودكان دبستان را با پدر حديث كرد . شمس الدين را نيز پسر برادر بخاطر آمده ، محزون شد و بگريست . پس از آن برخاسته ، نزد ملك شد و قصّه برو فرو خواند و اجازت سفر بصره خواست كه از برادرزادهء خود جويان شود . و از ملك تمنى كرد كه كتابى به اين مضمون بنويسند كه شمس الدين وزير ، پسر برادر را در هر مكان بيابد ، او را دستگير كند . آنگاه در پيشگاه ملك بگريست . ملك را دل بر وى بسوخت . جواز سفر داد . وزير ، ملك را دعا گفته ، از قصر بدر شد و به سفر بسيجيد و عجيب را بهمراه خويشتن برداشته ، روان شد . و تا سه روز هميرفتند تا به شهر دمشق رسيدند . وزير ديد كه دمشق شهريست سبز و خرّم و درختان بسيار و نهرهاى روان دارد و در خرّمى چنانست كه شاعر گفته :