مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

106

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

بر طرف چمن شاخ درختان چه شكوفه * مانند بت سيم كه بر مشك عذار است گشته است بنفشه چو يكى عاشق مهجور * كز عشق سر افكنده و از هجر نزار است نرگس قدح باده نهاده است به كف بر * زانست كه بر ديدهء او خواب خمار است پس وزير در ميدان حصبا فرود آمد و خيمها برپا نمودند . وزير ، خادمان را گفت : دو روز در اين مكان برآسائيد . آنگاه خادمان از بهر خريد و فروش و تفرّج مساجد و گرمابه‌ها به شهر درآمدند . و عجيب نيز با خادم خويش به شهر اندر شد و تفرّج همىكرد . مردمان شهر چون حسن و جمال و قدّ با اعتدال او بديدند ، همگى چشم بر وى دوختند و از پى او در افتادند . و او هميرفت تا اينكه به حكم تقدير در برابر دكهء پدرش حسن بدر الدين كه طبّاخ او را بفرزندى برداشته بود ، بايستاد . حسن بدر الدين بسوى پسر نظر افكند و مهرش بر او بجنبيد . بىتابانه با او گفت : اى خواجه ، چه شود كه بدكان من در آئى و دل شكستهء من بدست آورده ، طعام خورى ؟ تفاوتى نكند قدر پادشاهى را * گر التفات كند كمترين گدائى را عجيب چون سخن پدر بشنيد ، دلش بر او مايل گشت . روى بخادم آورده ، گفت : مرا دل برين طبّاخ بسوخت . گويا كه او از پسر خويش جدا گشته . بيا تا خاطر محزون او بدست آورده ، از ضيافت او بخوريم . شايد كه بدين سبب ، خداى تعالى مرا نيز به پدر خويش برساند . خادم گفت : اى خواجه ، لايق وزيرزادگان نباشد كه در دكهء طبّاخان طعام خورند . تو به قيمت وراى هر دو جهانى * چكنم قدر خود نميدانى چون حسن بدر الدين ، منع خادم بديد ، رو به دو كرده ، گريان شد و لابه كرد و گفت : اى مشك فام دل سپيد ، چرا بر من رحم نميكنى و پاس خاطر من نميدارى ؟ آنگاه در ستايش غلامك سياه ، اين ابيات برخواند :