مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
103
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
دستار حسن بدر الدين را ديد كه بدستار وزيران بصره و موصل هميماند . پس دستار را برداشته ، در خارج و داخل آن بتأمل نظر ميكرد . ديد كه تعويذى در گوشهء كلاه دستار دوخته است . آن تعويذ بشكافت و ردا برداشته ، بدرهء كه هزار دينار در آن بود ، در ميان آن بديد . بدره بگشود . ورقهء در ميان بدره يافت . ورقه بخواند . ديد كه مبايعه بصرى است با حسن بدر الدين ابن نور الدين مصرى . در حال ، شمس الدين فريادى برآورده ، بى خود بيفتاد . چون به خود آمد ، گفت : سبحان اللّه القادر على كل شىء 10 . پس از آن گفت : اى دختر ، آيا ميدانى كيست آنكه شوى تو شد ؟ دختر وزير گفت : نه نميدانم . وزير گفت : او برادرزادهء منست و اين هزار دينار ، مهر تست . ايكاش ميدانستم كه اين قضيّه چگونه اتفاق افتاده . پس از آن ، حرز بگشود و به خط برادرش نظر افتاده گفت : بوى پيراهن گم كردهء خود ميشنوم * گر بگويم همه گويند ضلاليست قديم پس از آن حرز بخواند و تاريخ تزويج دختر وزير بصره و تاريخ ولادت حسن بدر الدين را در آن حرز نبشته يافت و ديد كه تاريخ تزويج هر دو برادر يك ماه و يك شب و همچنين ولادت حسن بدر الدين با تاريخ ولادت دختر او ستّ الحسن يكى است . در حال ، ورقه گرفته ، بنزد سلطان شد و او را از ماجرا آگاه كرد . ملك را عجب آمد و فرمود كه تاريخ اين واقعه بنويسند . و وزير ، چند گاه بانتظار پسر برادر بنشست . ازو اثرى پديد نشد . آنگاه گفت : به خدا سوگند كارى كنم كه پيش از من كسى چنان كار نكرده باشد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب بيست و سوم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، چون از حسن بدر الدين خبرى نرسيد ، شمس الدين وزير گفت : كارى كنم كه پيش از من كسى چنان كار نكرده باشد . پس قلم و قرطاس گرفته ،