مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
104
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
آنچه كه در حجله بود ، همه را يكيك بنوشت كه فلان چيز در فلان جا و چيز ديگر در فلان مكانست . پس از آن ، ورقه فرو پيچيد و فرمود كه چيزهاى اثاث حجله خانه در صندوق نگاه دارند و خود دستار و رداى حسن بدر الدين را با بدرهء زر نگاه داشت . و اما دختر وزير را زمان آبستنى بانجام رسيد . پسرى چون قمر بزاد كه به پدر خود حسن بدر الدين همىمانست . ناف او را ببريدند و سرمه بچشمان او بكشيدند و بدايگانش سپرده ، او را عجيب نام نهادند . چون هفت ساله شد ، وزير شمس الدين ، او را بآموزگارى سپرد كه در تربيت او بكوشد . چهار سال در دبستان بود و با كودكان دبستان جنگ ميكرد و ايشان را دشنام ميداد و ميگفت شما با من چگونه برابرى توانيد كرد كه من پسر وزير مصرم ؟ كودكان شكايت پيش استاد بردند . استاد گفت : من شما را سخنى بياموزم كه اگر آن سخن را به عجيب بگوئيد ، ديگر بدبستان نيايد . و آن اينست كه چون عجيب باز آيد ، بر وى جمع شويد و از هر سو حديثى بميان آوريد و در آن ميان بگوئيد كه هركه نام باب و مام خود نداند ، او حرامزاده است و در ميان ما نبايدش نشست . پس چون بامداد شد ، كودكان بدبستان آمدند و عجيب نيز حاضر شد . كودكان بر او گرد آمدند و از هر سو سخن راندند و گفتند در ميان ما ننشيند مگر كسى كه نام پدر و مادر بگويد . آنگاه يكى از ايشان گفت : نام من ماجد و نام پدرم عز الدين و نام مادرم علوى است . و ديگرى نيز به همين سياقت ، نام خود و نام پدر و نام مادر بازگفت . تا آنكه نوبت بعجيب افتاد . گفت : مرا نام ، عجيب و نام مادر ، ستّ الحسن و نام پدرم شمس الدين است ، وزير مصر . كودكان گفتند : به خدا سوگند ، وزير ، پدر تو نيست . عجيب گفت : به خدا سوگند ، وزير ، پدر منست . كودكان بر وى بخنديدند و گفتند : چون نام پدر نميدانى ، از ميان ما بدر شو . در حال ، كودكان از وى پراكنده گشته ، به او بخنديدند . عجيب تنگدل گشته ، گريستن آغاز كرد . آموزگار با او گفت : مگر گمان ميكردى كه شمس الدين ، ترا پدر است ؟ اى فرزند ، شمس الدين پدر تو نيست . پدر ترا نه ما مىشناسيم و نه تو . از