عبد الله بن قدامة ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

98

كتاب التوابين ( توبه كنندگان ) ( فارسى )

نبود . من نيرومندترين ياران خود بودم و از خانه بيرون مىآمدم و در بازار مىگشتم و به مسجد مىرفتم و به حضور پيامبر مىرسيدم و بر آن حضرت سلام مىدادم و با خود مىگفتم : آيا لبهاى خود را براى پاسخ به سلام من حركت داد يا نه ؟ ولى چون به نماز برمىخاستم نيم‌نگاهى به من مىفرمود ولى چون من به آن حضرت مىنگريستم چهره از من برمىگرداند . دو دوست من درمانده شده بودند و شب و روز مىگريستند و سر خود را از شرمسارى بلند نمىكردند . در همان هنگام ، روزى در بازار حركت مىكردم متوجه مردى مسيحى شدم كه گندمهاى خود را براى فروش آورده بود و مىگفت : چه كسى كعب بن مالك را به من نشان مىدهد ، و مردم به من اشاره مىكردند . آن مرد پيش من آمد و نامه‌اى از پادشاه غسان براى من آورد كه در آن چنين نوشته شده بود ، به من خبر رسيده است كه پيامبر تو نسبت به تو ستم روا داشته و ترا رانده است ، تو هرگز سزاوار زندگى در خانه خوارى و تباهى نيستى پيش ما بيا تا با تو محبت و مواسات كنيم . با خود گفتم اين هم بلا و شرى ديگر ! تنور را روشن كردم و آن نامه را سوزاندم . و چون چهل شبانروز از گرفتارى من گذشت فرستاده‌اى از پيش رسول خدا ( ص ) آمد و گفت : از همسر خود كناره بگير ، گفتم : يعنى او را طلاق دهم ؟ گفت : نه ولى نبايد با او نزديكى كنى ، و براى آن دو تن ديگر هم همين‌گونه پيام فرستاد . همسر هلال بن اميه به حضور پيامبر ( ص ) آمد و گفت : اى رسول خدا ! هلال پيرمردى فرتوت و ناتوان است آيا به من اجازه انجام خدمات او را مىدهى ؟ فرمود البته ولى نبايد با تو نزديكى كند ، گفت : اى رسول خدا ، به خدا سوگند كه او را توان حركت براى هيچ كارى نيست ، از هنگامى كه اين موضوع پيش آمده است همواره اندوهگين است و شب و روز مىگريد . كعب مىگويد : و چون گرفتارى من به درازا كشيد به بوستان - نخلستان - ابو قتاده كه پسرعموى من بود رفتم ، بر او سلام دادم پاسخ نداد ، گفتم : اى ابو قتاده ترا به خدا سوگند مگر نمىدانى كه من خدا و پيامبرش را دوست مىدارم ؟ پاسخ نداد ، دوباره گفتم باز هم خاموش ماند و چون براى بار سوم گفتم ، فقط گفت : خدا و رسولش بر اين داناترند . گويد : ديگر خويشتندارى نكردم و گريستم و از نخلستان او بيرون آمدم ، و چون پنجاه شب از گرفتارى ما و هنگامى كه پيامبر ( ص ) مردم را از سخن گفتن با ما بازداشته بود گذشت . سپيده‌دمى بر پشت بام خانه خود نماز صبح گزاردم و براى تعقيب خواندن نشستم و در همان حالى بودم كه خداوند متعال در مورد ما بيان فرموده است كه زمين با همه فراخى بر ما تنگ شده