عبد الله بن قدامة ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
97
كتاب التوابين ( توبه كنندگان ) ( فارسى )
سرم پريد و دانستم كه جز با راستى رستگارى نخواهم يافت . پيامبر ( ص ) پيش از ظهر وارد شد و نخست در مسجد نمازى گزارد ، و اين سنت هميشگى آن حضرت بود كه چون از سفر بازمىآمد نخست به مسجد مىرفت و دو ركعت نماز مىگزارد . آنگاه پيامبر ( ص ) نشست و آنانى كه از همراهى تخلف ورزيده بودند به حضورش مىآمدند و بهانهاى مىتراشيدند و سوگند مىخوردند و رسول خدا همان سخن ظاهرى آنان را مىپذيرفت و براى ايشان آمرزشخواهى مىفرمود و نهان آنان را به خداوند واگذار مىكرد . همانگونه كه او در مسجد نشسته بود وارد مسجد شدم همين كه مرا ديد لبخندى كه نشانهء خشم بود بر لب آورد و فرمود : مگر تو مركوب خود را نخريده بودى ؟ گفتم : اى رسول خدا ! خريده بودم ، فرمود : چه چيزى ترا از همراهى بازداشت ؟ گفتم : به خدا سوگند كه من زبان آورم و اگر در برابر كس ديگرى جز تو مىنشستم از خشم او با بهانهاى خود را بيرون مىكشيدم ، ولى به خوبى مىدانم كه اگر امروز سخن راست و درست بگويم هرچند سبب خشم و دلگيرى شما بر من گردد اميد عنايت خدا را در آن خواهم داشت ، و اگر امروز سخنى دروغ گويم كه شما از من خشنود شوى ممكن است خداوندت به حقيقت آن آگاه فرمايد : اى رسول خدا ! به خدا سوگند كه من هيچگاه به آسودگى و سبكبارى هنگامى كه از همراهى با تو تخلف ورزيدم نبودهام ، پيامبر خطاب به حاضران فرمود اين سخن راست را براى شما گفت و سپس به من فرمود : برخيز و برو تا خداوند درباره تو حكم فرمايد . من برخاستم ، از پى من گروهى از خويشاوندانم بيرون آمدند و مرا سرزنش كردند و گفتند : ما كه به خداوند سوگند پيش از اين گناهى از تو نديدهايم ، اى كاش به پيشگاه پيامبر بهانه و پوزشى مىآوردى كه از تو خشنود مىشد وانگهى آمرزشخواهى رسول خدا پشتوانه بخشش گناهت بود ، و اى كاش خود را در كارى كه نمىدانى چگونه براى تو حكم خواهد شد نمىانداختى ، آنان چندان مرا سرزنش و اصرار كردند كه نزديك بود تصميم بگيرم كه برگردم و بر خود دروغ ببندم ، ولى پرسيدم : آيا كس ديگرى هم بهجز من اينچنين صادقانه سخن گفته است ؟ گفتند : آرى هلال بن اميّة و مرارة بن ربيعه ، ديدم نام دو مرد نيكوكار را كه همواره سرمشق من و از شركتكنندگان در جنگ بدر بودند بردند ، اين بود كه گفتم : به خدا سوگند هرگز از سخن خود برنمىگردم و بر خويشتن دروغ نمىبندم . گويد : پيامبر ( ص ) مردم را از سخن گفتن با ما سه تن منع فرمود ، و من به بازار مىآمدم ولى هيچكس با من سخن نمىگفت ، مردم با ما چنان ناآشنا شدند كه گويى آنانى نبودند كه ايشان را مىشناختيم ، ديوارها براى ما چنان بيگانه شد كه گويى ديوارهاى شناخته شده نبود و زمين چنان براى ما بيگانه شد كه گويى آن زمين آشنا