عبد الله بن قدامة ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
78
كتاب التوابين ( توبه كنندگان ) ( فارسى )
كه آن دو را از خواب بيدار كنم و نه خوش مىداشتم به كودكان پيش از آن دو شير دهم . كودكان تا سپيده دميد همچنان ناآرامى كردند و من هم از شير دادن خوددارى كردم . بارخدايا اگر مىدانى كه من اين كار را براى خشنودى تو انجام دادهام ، اين سنگ را چندان كنار زن كه شكافى پديد آيد تا آسمان از آن ديده شود و خداى عز و جل براى آنان چنان كرد . ديگرى گفت : بارخدايا مرا دختر عمويى بود كه او را بسيار دوست مىداشتم ، از او كام خواستم ، نخست از پذيرفتن خواستهام خوددارى كرد مگر اينكه صد دينار براى او فراهم آورم ، من كوشش كردم و صد دينار گرد آوردم و پيش او بردم و چون براى كامجويى كنارش نشستم گفت : اى بنده خدا ! از خدا بترس و مهر را جز به حق مشكن و من از كنار او برخاستم . پروردگارا اگر مىدانى كه اين كار را براى رضاى تو انجام دادم براى ما شكافى ديگر پديد آور كه آسمان را از آن ببينم و خداوند براى ايشان شكافى پديد آورد . سومى گفت : پروردگارا من مزدورى را اجير كردم و چون كارش را تمام كرد گفت : مزدم را بپرداز ، من حق او را پرداختم آن را نپذيرفت و رها كرد ، من آن پول را به گردش انداختم و از آن چند گاو و گاوچرانى خريدم . پس از چندى آن مزدور پيش من آمد و گفت : از خداى بترس و درباره مزدم به من ستم مكن ، گفتم : برو اين گاوان و گاوچرانش را براى خود بردار ، گفت : اى مرد از خداى بترس و نسبت به من استهزاء مكن ، گفتم : من ترا به سخره نگرفتهام ، اين گاوان و گاوچرانش را بگير ، و او آنها را گرفت و رفت ، اگر مىدانى آنچه را انجام دادهام براى رضاى تو بوده است ، بازمانده اين سنگ را براى ما بگشاى و خداوند براى آنان گشايش فراهم فرمود . « 3 »
--> ( 3 ) . در منابع كهن فارسى ، اين داستان بدون ذكر اسناد و به اصطلاح به صورت مرسل با عنوان « اصحاب رقيم » در قصص قرآن مجيد برگرفته از تفسير سورآبادى ، ص 211 ، چاپ 1347 ، دانشگاه تهران با تفصيل بيشتر و خواندنىتر آمده است . ميبدى هم در تفسير كشف الاسرار و عدة الابرار ، ص 744 ، ج 5 ، چاپ مرحوم على اصغر حكمت اين موضوع را به نقل از نعمان بشير انصارى از حضرت ختمىمرتبت ( ص ) ، با نثر دلكش خود به صورتى گوياتر ولى با تقديم و تأخير آورده است . ابو الفتوح رازى هم در تفسير ، ص 301 ، ج 7 ، چاپ مرحوم آقاى شعرانى از قول نافع از عبد اللّه بن عمر و از قول وهب از نعمان بن بشير از رسول خدا ( ص ) آورده است .