عبد الله بن قدامة ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

46

كتاب التوابين ( توبه كنندگان ) ( فارسى )

و نهنگ يونس را كه چون جوجه‌اى بدون پروبال بود برون افكند و جبريل پرورش او را بر عهده گرفت . حسن بصرى گويد : خداوند كنار او كدوبنى روياند كه سايه‌اى گسترده داشت و يونس زير سايه آن قرار گرفت ، به كدوبن فرمان داده شد كه شاخه‌هايش يونس را شير دهد و يونس از آن شاخه‌ها همچون كودك شيرخوار شير مىنوشيد . از حسن بصرى روايت است كه خداوند بزى كوهى را كه پستانش پرشير بود فرمان داد پيش يونس كه همچون جوجه بود برود . آن بز كوهى كنار يونس آمد و پستان خود را در دهانش نهاد و يونس همچون كودك شيرخواره به مكيدن كرد ، و چون سير شد بز كوهى برگشت ، و چنان بود كه آن بز پيش يونس آمدوشد مىكرد تا آنكه يونس نيرو گرفت و بر بدنش موى رست و به حال خود كه پيش از قرار گرفتن در شكم نهنگ داشت برگشت ، در اين هنگام كاروانى كه از كنار او مىگذشت بر او جامه پوشاند . روزى كه يونس خواب بود خداوند به خورشيد فرمان داد تا كدوبن يونس را خشك كند ، و چنان كرد ، و آفتاب بر پوست يونس تافت و آن را سوزاند . يونس عرضه داشت : بارخدايا مرا از تاريكىها رهايى دادى و سايه درختى را به من ارزانى فرمودى كه در آن سايه مىگرفتم ، اينك آن را خشك كردى ، پروردگارا آيا مرا محروم مىفرمايى ؟ و گريست ، در آن حال جبريل پيش يونس آمد و گفت : خداوند متعال مىفرمايد : آيا آن درخت را تو كاشتى و آيا تو آن را پرورش دادى ؟ گفت : نه ، جبريل گفت : پس فقط بر اين مىگريى كه خداوند آن را بر تو ارزانى داشته بود ، چگونه تو بر يكصد و بيست هزار تن نفرين كردى و مىخواستى با نفرين خود ايشان را هلاك كنى ؟ . ابن عباس مىگويد : جبريل به او گفت : آيا براى نابودى درختى كه خداوند آن را براى تو رويانده بود گريه مىكنى ولى براى نابودى صد هزار تن يا فزون بر آن‌كه مىخواستى در بامدادى آنان را هلاك كنى نمىگريى . در اين هنگام يونس خطاى خود را بازشناخت و از خداوند آمرزش خواست و خداوند او را آمرزيد . از زهرى روايت است كه چون يونس نيرومند شد از زير درخت بيرون مىآمد و به سمت چپ و راست مىرفت ، كنار مردى كوزه‌گر رسيد و از او پرسيد : چه مىكنى ؟ مرد گفت : كوزه مىسازم و مىفروشم و در اين كار از فضل خدا روزى مىطلبم ، خداوند به يونس وحى فرمود : به او بگو كوزه‌هايش را بشكند ، چون يونس اين سخن را به او گفت : كوزه‌گر خشمگين شد و گفت : چه بد مردى كه تويى ! مرا به تباهى فرمان مىدهى تا چيزى را كه ساخته و پرداخته‌ام