عبد الله بن قدامة ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

40

كتاب التوابين ( توبه كنندگان ) ( فارسى )

اين كار كه چهل روز است به خواستهء زنى در خانهء تو چيزى جز خداوند پرستش مىشود . سليمان گفت : در خانهء من ؟ گفت : آرى در خانهء تو ، سليمان انّا لله بر زبان آورد و گفت : مىدانم كه اين سخن را نمىگويى مگر از خبرى كه به تو رسيده است . سليمان به آن خانه خود رفت و آن بت را بشكست و آن زن و كنيزكانش را عقوبت كرد . آنگاه جامه پاكيزه خواست و پوشيد و به بيابانى رفت و خاكستر گسترد و بر آن نشست و به قصد توبه به سوى خداوند متعال بر آن خاكستر مىغلتيد و در كمال فروتنى و زبونى مىگريست و آمرزش‌خواهى مىكرد و مىگفت : بارخدايا ، اين چه آزمون و بلايى است كه در خانه خاندان داود چيزى جز تو را پرستش كنند و ميان خانه و اهل خود پرستش جز ترا قرار دهند و همواره بر اين حال بود تا آن روز را به شب رساند و به خانه برگشت . و سليمان را كنيزكى به نام امينه بود كه هرگاه براى قضاى حاجت مىرفت و يا مىخواست از همسرى كام گيرد ، انگشترى خويش را پيش او مىنهاد ، كه آن انگشترى را جز در حالت پاكى بر دست نمىكرد و خداوند متعال پادشاهى سليمان را در آن قرار داده بود . وهب گويد : روزى سليمان كه مىخواست وضو بسازد انگشترى خويش را به امينه سپرد . صخر كه ديوى سركش بود و بر سليمان پيشى گرفت و به آبريزگاه رفت ، و چون سليمان به آبريزگاه رفت ، آن ديو به صورت سليمان مجسم شد و در حالى كه ريش خود را از آب وضو تكان مىداد و با سليمان به ظاهر هيچ تفاوتى نداشت به امينه گفت : انگشترى مرا بده و امينه كه او را خود سليمان مىپنداشت انگشترى را به او داد . ديو انگشترى را بر انگشت كرد و آمد و بر تخت سليمان نشست و پرندگان و ديوان و آدميان همگان گرد او جمع شدند . سليمان از آبريزگاه بيرون آمد و امينه را گفت : انگشترى مرا بده ، امينه گفت : تو كيستى ؟ سليمان كه حالش دگرگون و پرتو پيامبرى از او يك سو شده بود گفت : من سليمان پسر داودم ، امينه گفت : دروغ مىگويى كه سليمان انگشترى خويش را گرفت و هم‌اكنون بر تخت شاهى خود نشسته است ، سليمان دانست كه جزاى خطايش او را فروگرفته است . حسن بصرى گويد : سليمان از بيم جان گريخت و بدون كفش و شب‌كلاه و فقط با پيراهن و ازارى كه بر تن داشت روى به راه نهاد ، ميان راه از كنار درى كه بر راه گشوده مىشد گذشت و گرما و تشنگى و گرسنگى او را به رنج انداخته بود ، سليمان كنار در آمد و در بكوفت زنى بيرون آمد و پرسيد : نياز تو چيست ؟ گفت : اينكه ساعتى ميهمان باشم ، و مىبينى چه بر سر من آمده است ، گرما و سوزش پاهاى مرا سوزانده است و تشنگى و گرسنگى توان مرا ربوده است ، آن زن گفت : شوهر من در خانه نيست و مرا نشايد كه مردى بيگانه را به خانه خود درآورم