عبد الله بن قدامة ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

41

كتاب التوابين ( توبه كنندگان ) ( فارسى )

ولى مىتوانى به اين نخلستان درآيى كه در آن آب و ميوه است ، از ميوه آن بخور و خنك شو ، چون شوهرم بازآيد از او درباره ميهمانى از تو اجازه مىگيرم ، اگر اجازه دهد كه چنان خواهد بود و اگر اجازه ندهد از روزى خداوند بهره‌مند شده‌اى و به راه خود خواهى رفت . سليمان وارد نخلستان شد و خود را شست و سر بر زمين نهاد و خوابيد ، و چون مگس او را آزار مىداد ، مارى سياه آمد و برگى بر دهان گرفت و با آن مگس از چهره سليمان دور مىكرد . در اين هنگام شوهر آن زن برگشت و زن داستان را براى او گفت . مرد به نخلستان رفت و چون مار را بدان حال بديد زن را فراخواند و گفت : بيا و اين شگفتى بنگر . آن دو كنار سليمان رفتند و بيدارش كردند ، و او را گفتند : اين خانه ماست و چيزى كه ترا ناتوان كند درخور ما نيست و مرد گفت : اين دخترم را به همسرى تو مىدهم ، و سليمان او را كه از زيباترين زنان روزگار بود به همسرى برگزيد . سليمان سه روز در خانه آنان ماند ، پس از آن گفت : چيزى جز طلب راه معيشتى براى خودم و همسرم درخور من نيست ، او پيش ماهيگيران رفت و گفت : آيا اجازه مىدهيد مردى همراه شما باشد و شما را يارى دهد و چيزى اندك از صيد خود را به او بدهيد ؟ با توجه به اينكه روزى هركس را خداوند مىرساند . آنان گفتند صيد ماهى ما كاستى گرفته است و چيزى فزون از خود نداريم كه به تو بدهيم . سليمان پيش گروهى ديگر از ماهيگيران رفت و به آنان هم همين‌گونه گفت ، آنان گفتند : با كمال ميل در آنچه داشته باشيم با تو مواسات مىكنيم . سليمان همراه ايشان ماند و همه شب آنچه را كه بهره او مىشد به خانه و پيش همسرش مىبرد . و بدين‌گونه روزگار مىگذراند تا آنكه مردم از كارها و قضاوت آن ديو كه خود را به صورت سليمان درآورده بود زشتىها ديدند ، و چون آن ناپاك دانست كه مردم به كار او پى برده‌اند ، انگشترى را به دريا افكند ، حسن بصرى مىگويد : آن ديو چهل روز انگشترى را با خود داشت . و روايت شده است كه او بر كرسى سليمان نشست و جن و آدميان و ديوان همه بر او گرد آمدند و او بر همه چيز سليمان بجز زنان او چيره شد . سليمان هم گاه بر در خانه آن زن و مرد مىايستاد و از مردم تقاضا مىكرد او را ميهمان كنند و مىگفت : به من خوراك دهيد كه من سليمان پسر داودم ، مردم او را مىراندند و مىگفتند : اين بدبختى كه در آن فروافتاده‌اى ترا بسنده نيست كه بر سليمان هم دروغ مىبندى و حال