عبد الله بن قدامة ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
39
كتاب التوابين ( توبه كنندگان ) ( فارسى )
6 - توبه سليمان عليه السلام جويبر ، از ضحّاك ، از ابن عباس روايت مىكند كه مىگفته است : سليمان عليه السلام مردى بسيار جنگجو بود كه در خشكى و دريا جنگ مىكرد ، و شنيد كه پادشاهى در يكى از جزيرههاى دريا پادشاهى مىكند . سليمان و سپاهيان جن و آدمى او بر باد نشستند و در آن جزيره فرود آمد و آن پادشاه را كشت و هركه را در آن بود به اسارت گرفت ، از جمله دختر آن پادشاه را كه در زيبايى چون او ديده نشده بود براى خود برگزيد . سليمان چنان به او شيفته بود كه به هيچكس آنگونه شيفته نبود و او را بر همه همسران خويش برترى مىداد ، روزى سليمان پيش او رفت ، آن زن گفت : من آنچه را كه بر سر پدرم و پادشاهى او آمد فراياد مىآورم و اندوهگين مىشوم ، اگر مصلحت بدانى به يكى از ديوان فرمان بده تا تنديس پدرم را براى من در خانهام بسازد و هر بامداد و شامگاه آن تنديس را ببينم اميدوارم اندوه از من بزدايد و پارهاى از شيدايى مرا آرام بخشد . سليمان به صخر كه ديوى سركش بود فرمان داد تا كنار كاخ آن زن پيكره پدرش را بتراشد و او چنان ساخت كه خود او بودى جز آنكه روح در بدن نداشت ، آن زن بر آن پيكره لباس پوشاند و آن را نيكو بياراست و به هيأت پدر خويش و جامههايش درآورد ، و چون سليمان از خانه بيرون مىرفت ، آن زن همراه كنيزكان خويش هر بامداد كنار آن پيكره مىآمد و بر آن مشگ مىساييد و سپس خود و كنيزكانش براى آن سجده مىكردند و هر شامگاه نيز چنان مىكرد و سليمان را از اين كار آگاهى نبود تا چهل روز سپرى شد . اين خبر به مردم و به آصف بن برخيا كه از صديقان بود رسيد ، آصف پيش سليمان آمد و گفت : اى رسول خدا ! دوست مىدارم برپا خيزم و آنچه را درباره پيامبران گذشته مىدانم بازگو كنم و به اندازه دانش خويش بر آنان ستايش فرستم . گويد : سليمان بدين منظور مردم را گرد آورد ، آصف برخاست و پيامبران گذشته را نام برد و برايشان ستايش فرستاد و هر پيامبرى را به خصلتى كه در او بود ستود و چيزى را كه خداوند مايهء فضيلت ايشان قرار داده بود بازگو كرد ، و چون به سليمان رسيد به بيان فضيلت او و آنچه كه خداوند در جوانى به او ارزانى داشته است بسنده كرد و خاموش ماند . سليمان آكنده از خشم شد و چون به اندرون رفت آصف را پيام فرستاد تا پيش او آيد ، و چون آمد ، گفت : اى آصف چگونه است كه چون از پيامبران گذشته ياد كردى بر آنان نسبت به همه روزگارشان ستايش نمودى و چون نوبت من رسيد فقط نسبت به روزگار كودكى مرا ستودى و از ديگر كارهاى روزگار بزرگى من خاموش ماندى ، مگر من در بزرگى خويش چه بدعتى پيش آوردهام ؟ گفت :