عبد الله بن قدامة ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
237
كتاب التوابين ( توبه كنندگان ) ( فارسى )
گرفتار شده است ؟ گفت : يك سال است . پرسيدم : آغاز اين شوريدگى چسان بود ؟ گفت : عود بر دامنش بود مىنواخت و چنين مىخواند : « به حق تو سوگند كه در همه روزگار عهدى نخواهم شكست و پس از صفا هيچ دوستى را همراه كدورت نخواهم ساخت . تو سراپاى دل و درونم را آكنده از شور كردى اينك چگونه قرار و تسكين و آرامش داشته باشم . اى كسى كه مرا مولايى جز او نيست ، چنين مىبينمت كه مرا ميان مردم به صورت بردهاى رها كردهاى » . ناگاه عود را شكست و گريان از جاى برخاست . من نخست او را متهم كردم كه گرفتار عشق كسى شده است و چون تحقيق كردم نشانى از آن نيافتم . سرى مىگويد به كنيزك گفتم : اينچنين بوده است ؟ گفت : آرى و اين اشعار را خواند : « پند و اندرز از درون جانم مرا مورد خطاب قرار داد و اندرز گرفتن من از زبان خود من بود . پس از جدايى و دورى مرا به خود نزديك فرمود ، آرى خداوندم مرا ويژه خود كرد و برگزيد . و چون فراخوانده شدم با رغبت پاسخ دادم و دعوت آنكسى را كه مرا فراخواند پذيرا شدم . از آنچه در گذشته انجام داده بودم ترسيدم ولى محبت اماننامهام داد » . سرى مىگويد : به صاحب او گفتم : پرداخت بهاى اين كنيز بر عهده من و فزون از آن به تو خواهم داد ، فرياد بركشيد : اى واى از درويشى تو ! از كجا پرداخت بهاى اين كنيزك براى تو فراهم خواهد شد ؟ گفتم : بر من شتاب مكن تو در تيمارستان باش تا من بهاى او را بياورم . من رفتم اشك مىريختم و دلم خاشع بود . آن شب از اندوه مزه چشم برهم آمدن را نچشيدم و به خدا سوگند حتى يك درهم از بهاى او را نداشتم ، همهء شب به درگاه خداوند متعال ناله كردم و عرضه داشتم : پروردگارا ! تو نهان و آشكار مرا مىدانى من بر فضل تو توكل كردم و كار را به تو واگذاشتم ، مرا رسوا مفرماى . همچنانكه بر اين حال بودم به هنگام سحر ناگاه كسى در خانه را كوفت ، گفتم : چه كسى بر در خانه است ؟ گفت : دوستى از دوستان كه از سوى خداوند وهاب براى سببى از اسباب آمده است ، در را گشودم ، مردى بود همراه شمع و خدمتكار ، گفت : اى استاد آيا به من اجازه ورود مىدهى ؟ گفتم : داخل شو ، تو كيستى ؟ گفت : من احمد بن مثنىام كه خداوند بر من عطاى بسيار