عبد الله بن قدامة ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
238
كتاب التوابين ( توبه كنندگان ) ( فارسى )
فرموده است ، امشب خواب بودم ، در خواب سروشى به من ندا داد كه پنج بدره زر هماكنون به سرىّ برسان تا به صاحب بدعه بدهد و او را از بردگى و اسيرى آزاد كند كه ما را به او عنايت است اينك آن مال را آوردهام ، با آن هرچه مىخواهى بكن . سرى مىگويد : براى خدا به سجده افتادم و منتظر فرارسيدن صبح شدم ، چون روز برآمد دست احمد بن مثنى را گرفتم و به تيمارستان رفتم . سرپرست تيمارستان به چپ و راست حركت مىكرد و چون مرا ديد گفت : خوش آمدى ، داخل شو كه اين كنيزك را در پيشگاه خداوند منزلتى است ، ديشب سروشى بر من ندا داد و اين شعر را خواند : « همانا او مورد توجه ماست و از عنايت ما خالى نيست ، نزديك شد و ويژه گرديد و در هرحال برترى يافت » . من اين دو بيت را چندان تكرار كردم تا حفظ شدم ، و چون پيش بدعه رفتم ديدم اين ابيات را مىخواند : « سخت خويشتندارى كردم تا آنجا كه در محبت تو صبرم تمام شد . از اين بند و زنجير و خوار شدن خود در راه تو سينهام تنگ شده است . اى آرزوى دل و اى اندوخته من ، كار من بر تو پوشيده نيست . تو براى من هستى ، امروز از بردگى آزاد و از اسارت رهايم خواهى فرمود » . سرى مىگويد : در اين هنگام صاحب او در حالى كه مىگريست و خشوع مىكرد آمد ، به او گفتم : ما سرمايه ترا همراه پنج هزار درم سود آوردهايم ، گفت : به خدا سوگند نه ، گفتم : به ده هزار درم سود ، گفت : نه ، گفتم : صددرصد به تو سود مىدهيم ، گفت : اگر تمام دنيا را به من بدهى نخواهم پذيرفت كه او در راه خداى متعال آزاد است . پرسيدم : داستان چيست ؟ گفت : اى استاد ديشب من توبيخ شدم و اينك ترا گواه مىگيرم كه از همه اموال خود دست مىكشم و به سوى خداى متعال مىگريزم ، سپس گفت : پروردگارا تو خود كفيل بر گشايش من و روزى پسنديده من باش . به احمد بن مثنى نگريستم ديدم مىگريد ، پرسيدم : سبب گريه تو چيست ؟ گفت : خداوند متعال با انجام كارى كه مرا به آن مأمور فرموده بود راضى نشده است اينك ترا گواه مىگيرم كه همه اموال خود را در راه خدا صدقه مىدهم . گفتم : اين بدعة چه بركت بزرگى براى همگان داشت . بدعه هم برخاست و جامههاى خود را بيرون آورد و جامه مويين پوشيد و بيرون رفت در حالى كه اين اشعار را مىخواند :