عبد الله بن قدامة ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

236

كتاب التوابين ( توبه كنندگان ) ( فارسى )

بهبود من همان چيزى است كه آن را تباهى من شمرده‌ايد و تباهى من آن چيزى است كه آن را بهبود من انگاشته‌ايد . بر آن‌كس كه مولاى همه مولايان را دوست مىدارد و آن را براى خويش پسنديده است چه گناهى است » . سرىّ مىگويد : سخنى شنيدم كه مرا به گريستن واداشت ، كنيزك همين كه اشكهاى مرا ديد گفت : اى سرى ! اين اشكهاى تو در شناخت صفات اوست پس اگر چنان كه بايد او را بشناسى چگونه خواهد بود ؟ من با خود گفتم : اين شگفت‌تر است ؛ و از او پرسيدم : مرا از كجا شناختى ؟ گفت : از آنگاه كه شناخته‌ام جاهل نبوده‌ام ، همانا اهل درجات برخى برخى ديگر را مىشناسند . گفتم : اى كنيزك مىبينمت كه از محبت سخن مىگويى ، به چه كسى محبت مىورزى ؟ گفت : به آن‌كس كه با آيات خود خويش را به ما شناسانده است و با نعمت‌هاى خود به ما محبت ورزيده است و با عطاى جزيل خود بر ما جود فرموده است . او به دلها نزديك است و پاسخ‌دهنده و برآورنده خواسته است ، و اسماء حسنى از آن اوست . و به ما فرمان داده است او را با آن نامها بخوانيم كه او حكيم و كريم و قريب و مجيب است . سرى مىگويد : به او گفتم به چه جرمى حبس شده‌اى ؟ گفت : قوم من همين سخنانى را كه از من شنيدى بر من خرده گرفتند ، به صاحب تيمارستان گفتم : او را از قيد و بند آزاد كن ، چنان كرد . به كنيزك گفتم : هركجا مىخواهى برو ، گفت : حبيب دل من مرا برده يكى از بردگان خويش قرار داده است ، اگر مالك من راضى شود چه بهتر و گرنه شكيبايى مىكنم و آن را به حساب خداى تحمل مىكنم . با خود گفتم : به خدا سوگند كه اين از من خردمندتر است . در اين هنگام مالك آن كنيزك همراه مردمى بسيار به تيمارستان آمد و پرسيد : بدعة كجاست ؟ گفتند : سرى پيش او رفت و از بند آزادش كرد ، آن مرد همين كه مرا ديد نسبت به من تعظيم و احترام روا داشت . گفتم : اين كنيزك از من سزاوارتر به تكريم و احترام است ، چه چيز او را ناپسند و زشت مىشمرى - كه ديوانه‌اش پنداشته‌اى ؟ گفت : فزونى انديشمندى او و سرعت تأثر و گريه و ناله و زارى او را كه همواره گريان و رويگردان است نه همراه ديگران چيزى مىخورد و نه با ديگران چيزى مىآشامد ، و اين تمام سرمايه من است كه او را با همه سرمايهء خود كه بيست هزار درهم بوده است خريده‌ام و آرزومند بودم كه همان مقدار هم از فروش او سود ببرم . پرسيدم : پيشه او چه بود ؟ گفت : مطرب و آوازخوان . پرسيدم : از چه هنگام به اين درد