عبد الله بن قدامة ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
221
كتاب التوابين ( توبه كنندگان ) ( فارسى )
پيچيده شود ، و هنگامى كه ستارگان تيره شوند و آنگاه كه كوهها درنوريده شوند » ، و آن مرد شروع به گريستن كرد و چون به اين آيه رسيدم كه مىفرمايد « وَ إِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ » « 6 » ، « هنگامى كه نامههاى كردار بازگشاده شود » ، مرد گفت : اى كنيز از پى كار خود برو كه تو در راه خدا آزادى ، بادههايى را كه همراهش بود در آب ريخت و عود را شكست و نزديك من آمد و مرا در آغوش كشيد و گفت : اى برادر آيا معتقدى كه خداوند توبه مرا مىپذيرد ؟ گفتم : آرى كه « إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ وَ يُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ » « 7 » ، « همانا خداوند دوست دارد توبهكنندگان را و دوست دارد پاكيزهكاران را » . گويد پس از آن چهل سال با او دوستى و برادرى كردم و او پيش از من درگذشت . او را به خواب ديدم پرسيدم : به كجا رفتى ؟ گفت : به بهشت ، گفتم به چه چيز به بهشت رفتى ؟ گفت : به خواندن آيه « وَ إِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ » تو . 116 - شيخ مهلبى و كنيزك او امام حافظ ابو موسى محمد بن ابى بكر بن ابى عيسى مدينى با اسناد خود از قول اسماعيل بن عبد اللّه خزاعى براى ما نقل كرد كه مىگفته است : به روزگار برمكيان مردى محترم از خاندان مهلبى از بصره براى انجام كارهاى خود به بغداد آمد ، و چون از آن فارغ شد آهنگ بصره كرد . برده و كنيزكى هم همراهش بود ، چون به كنار دجله رسيد و بر بلم سوار شد ، كنار دجله جوانى ايستاده بود كه خرقه پشمينهاى بر تن و چوبدستى و توشهدانى بر دست داشت . آن جوان از قايقران خواست تا او را به بصره ببرد و كرايهاش را بگيرد ، گويد شيخ مهلبى نگريست و چون آن جوان را ديد بر او رحمت آورد و به قايقران گفت : نزديك برو و او را سوار كن و همراه خود كنار سايبان بنشان ، قايقران چنان كرد . چون هنگام غذا خوردن فرارسيد ، شيخ سفره خواست و به قايقران گفت : به آن جوان هم بگو پيش ما آيد ، جوان نپذيرفت ، شيخ چندان خواهش كرد كه پذيرفت و آمد . غذا خوردند و چون از آن فارغ شدند جوان خواست برخيزد و برود ، شيخ نگذاشت و چون دستهاى خود را شستند شيخ خيكچهء شراب خواست ، نخست خود قدحى نوشيد ، سپس به كنيزك خويش داد ، پس از آن قدحى به جوان عرضه داشت كه نپذيرفت و گفت : دوست دارم معافم دارى ، شيخ گفت :
--> ( 6 ) . آيات 10 / 3 / 2 / 1 سوره تكوير . ( 7 ) . بخشى از آيه 222 سوره بقره .