عبد الله بن قدامة ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

204

كتاب التوابين ( توبه كنندگان ) ( فارسى )

كنيزك اين بيت را مىخواند : « هرروز به رنگى جلوه‌گرى مىكنى و حال آنكه غير از اين براى تو پسنديده‌تر است » . فقير فرياد برآورد كه اين بيت را دوباره بخوان كه نشان‌دهنده حال من با خداوند متعال است . گويد : صاحب كنيزك به فقير نگريست و به كنيزك گفت : عود را رها كن و پيش اين فقير برو كه صوفى است ، كنيزك آن بيت را مكرر مىخواند و درويش مىگفت : آرى اين حال من با خداوند متعال است ، تا آنكه فقير فريادى برآورد و مدهوش درافتاد چون او را تكان داديم معلوم شد جان سپرده است . صاحب كاخ چون خبر مرگ درويش را شنيد فرود آمد و پيكر او را به كاخ برد ، اندوهگين شديم و گفتيم : اين مرد ، اين درويش را با پول حرام كفن خواهد كرد و بدون شيوه پسنديده او را تجهيز مىسازد ، ولى مرد سپاهى بالا رفت و همه ابزارهايى را كه برابر او بود شكست ، گفتيم : پس از اين كار چيزى جز خير صورت نخواهد گرفت و به ابله رفتيم و شب را آنجا گذرانديم و به مردم هم خبر داديم چون شب را به صبح آورديم به كنار كاخ برگشتيم و مردم از هرسو براى تشييع جنازه آمده بودند گويى در تمام بصره ندا داده شده بود آنچنان‌كه قاضيان و افراد عادل و ديگران هم حاضر شده بودند ، آن مرد سپاهى با سر و پاى برهنه از پى تابوت در حركت بود و چون پيكر را به خاك سپردند و مردم خواستند برگردند ، مرد سپاهى به قاضى و شاهدان گفت : گواه باشيد كه همه كنيزكان من در راه خداوند متعال آزادند و همه ملك و آب من وقف در راه خداست . چهار هزار دينار هم در صندوق من است كه آن هم بايد در راه خدا صرف شود . آنگاه جامه‌هايى را كه بر تن داشت بيرون آورد و كنارى افكند و فقط شلوارى بر پاى داشت ، قاضى گفت : مرا دو ملافه حلال است آيا آن را از من مىپذيرى ؟ گفت : به احترام تو آرى ، آن دو را گرفت يكى را ازار و ديگرى را رداى خود قرار داد و روى در راه نهاد ، گريه مردم بر او بيشتر از گريه ايشان بر آن مرده بود . « 9 » 103 - يكى از مأموران سلطان از مالك بن دنيار نقل است كه مىگفته است : مرا همسايه‌اى بود كه كارهاى زشت انجام مىداد ، ديگر همسايگان شكايت او را پيش

--> ( 9 ) . اين داستان را ابو الفرج بن جوزى در صفة الصفوة ، ص 35 ، ج 4 ضمن بيان برگزيدگان منطقه ابلة آورده است ، تفاوت چشم‌گير آن در ضبط ابن الخيوطى به صورت ابن الخروطى است .