عبد الله بن قدامة ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

203

كتاب التوابين ( توبه كنندگان ) ( فارسى )

نرسيد كه پيش مالك از آن مال فقط به مقدار قوت يك شب باقى ماند . چون چهل روز گذشت ، روزى مالك نماز صبح مىگزارد و چون از نماز فارغ شد همان نامه را گوشه محراب خود ديد ، آن را برداشت و باز كرد ، بر پشت آن بدون مركب نبشته شده بود ، اين تبرئه‌اى از خداوند عزيز حكيم براى مالك بن دنيار است ، ما نسبت به آن جوان كاخى را كه براى او ضمانت كرده بودى هفتاد برابر فزون‌تر پرداختيم . گويد : مالك شگفت‌زده شد و نامه را برداشت و برخاستيم و بر در خانه آن جوان رفتيم ، خانه را سياهپوش ديديم و بانگ شيون از درون خانه شنيديم ، پرسيديم : آن جوان بر چه حال است ؟ گفتند : ديروز درگذشت . كسى را كه او را غسل داده بود خواستيم ، چون آمد پرسيديم آن جوان را تو غسل داده‌اى ؟ گفت : آرى ، مالك گفت : براى ما بگو چگونه رفتار كردى . گفت آن جوان پيش از مرگ به من گفت : چون مردم و مرا غسل دادى و كفن كردى اين نامه را ميان كفن و بدنم قرار بده و من چنان كردم و او را به خاك سپردم ، بدون ترديد نامه را هم با او دفن كردم . مالك بن دنيار آن نامه را بيرون آورد همين كه غسل‌دهنده آن را ديد گفت : اين خود همان نامه است كه به دست خويش ميان كفن و بدنش نهادم . گويد : در اين هنگام بانگ گريه فزون شد ، جوانى برخاست و گفت : اى مالك ! از من به جاى صد هزار درهم دويست هزار درهم بستان و چنين ضمانتى كن ، مالك گفت : هيهات ! كه حالتى بود و از دست بشد و خداوند به هرچه خواهد حكم مىفرمايد ، و هرگاه مالك از آن جوان ياد مىكرد مىگريست و براى او دعا مىكرد . « 8 » 102 - مرد سپاهى صاحب كاخ ابن باكويه با اسناد خود از ابو اسحاق هروى روايت مىكند كه مىگفته است : در بصره در خانه ابن الخيوطىّ بودم ، دستم را گرفت و گفت : برخيز به ابلّة برويم ، شبى مهتابى بود و شبانه كنار رود ابلّة قدم مىزديم . از كنار كاخ مردى سپاهى گذشتيم كه كنيزكى عود مىزد ، كنار قصر فقيرى كه دو جامه ژنده بر تن داشت در نور مهتاب نشسته بود ، فقير شنيد كه

--> ( 8 ) . با آنكه ابن قدامه اين داستان را از ابو الفرج بن جوزى روايت مىكند ولى در صفة الصفوة ، صفحات 209 / 197 ، ج 3 كه شرح حال و كرامات مالك است نيامده است و به احتمال آن را از آثار ديگر او يا به نقل شفاهى از او آورده است ، يافعى هم اين داستان را در كتاب روض الرياحين فى حكايات الصالحين ، ص 123 كه در حاشيه قصص الانبياء ثعلبى در مصر چاپ شده آورده است .