عبد الله بن قدامة ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

200

كتاب التوابين ( توبه كنندگان ) ( فارسى )

آمد . چون شب فرارسيد آن زن همراه دو سگ سياه پيش من آمد ، من سوار يكى شدم و او هم بر ديگرى سوار شد ، چيزى نگذشت كه در بابل « 3 » بوديم ، ناگاه دو مرد را ديدم كه از پاهاى خود آويخته‌اند به من گفتند : براى چه اينجا آمده‌اى ؟ گفتم : براى اينكه سحر بياموزم ، گفتند ما فتنه‌ايم ، كافر مشو و برگرد . من نپذيرفتم و گفتم : برنمىگردم ، گفتند : اينك برو در آن تنور كه مىبينى ادرار كن ، من كنار تنور رفتم ولى ترسيدم و آن كار را انجام ندادم و پيش آن دو برگشتم ، پرسيدند : چنان كردى ؟ گفتم : آرى ، پرسيدند : آيا چيزى ديدى ؟ گفتم : هيچ چيز نديدم ، گفتند : آن كار را نكرده‌اى ، به شهر و ديار خود برگرد و كافر مشو ، نپذيرفتم ، گفتند : پس همان كار را انجام بده ، چون دوباره رفتم ترسيدم و موى بر بدنم سيخ شد و برگشتم گفتم : چنان كردم ، گفتند : چه ديدى ؟ گفتم : هيچ نديدم ، گفتند : دروغ مىگويى چنان نكرده‌اى ، اينك هم به سرزمين خود برگرد و كافر مشو كه هنوز كار بر دست خود توست . من رفتم و در آن ادرار كردم و سوارى سراپا پوشيده از آهن و سلاح را ديدم كه از من بيرون آمد و به آسمان رفت و از چشم من ناپديد شد ، پيش آن دو مرد برگشتم و گفتم چنان كردم ، پرسيدند : چه ديدى ؟ گفتم : سوارى سراپا پوشيده از آهن را ديدم كه از من بيرون آمد و به آسمان رفت تا از نظرم ناپديد شد ، گفتم : آرى راست مىگويى ، آن ايمان تو بود كه از تو برون شد ، برو . من - عائشه - به آن زن گفتم : به خدا سوگند من چيزى نمىدانم ، آن دو مرد چيز ديگرى به تو نگفتند ؟ گفت : چرا گفتند : هيچ چيزى را اراده نمىكنى مگر آنكه صورت خواهد گرفت ، اينك اين گندمها را بگير و بر زمين به كار . من چنان كردم و هماندم گفتم ، سبز شويد ، دانه‌هاى گندم سبز شد ، گفتم ، خوشه ببنديد ، همان دم خوشه بسته شد ، گفتم ، زرد و آماده درو شويد ، چنان شد ، گفتم ، آرد شويد ، آرد فراهم شد ، گفتم ، نان شويد ، نان شد ، و چون ديدم هرچه مىخواهم مىشود سخت پشيمان شدم ، و به خدا سوگند اى مادر مؤمنان من هرگز هيچ كارى انجام نداده‌ام و انجام هم نخواهم داد ، اينك تكليف من چيست ؟ عائشه مىگويد : من از ياران رسول خدا ( ص ) كه فراوان در مدينه حضور داشتند و مدتى هم از رحلت رسول خدا نگذشته بود سؤال كردم هيچكدام ندانستند چه به او بگويند و همگان ترسيدند كه مبادا او را با چيزى كه حكم آن را نمىدانند به فتنه و گرفتارى بيندازند ، فقط

--> ( 3 ) . مركز حكومت كلدانىها در منطقه‌اى نزديك كوفه و حله كه معروف به جادو و جادوگرى است به معجم البلدان ، ص 18 ، ج 2 مراجعه شود .