عبد الله بن قدامة ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

166

كتاب التوابين ( توبه كنندگان ) ( فارسى )

بيرون آمدم . فرداى آن شب پى كارهاى خود رفتم ، چون ظهر شد و من در طواف بودم ديدم مردم به سوى در صفا مىروند ، پرسيدم : چه خبر است ؟ گفتند : جنازه مرد غريبى است ، از طواف بيرون آمدم و بر آن جنازه نماز گزاردم . در اين هنگام بر دلم چيزى گذشت و همان دم بر در آن خانه رفتم و از او پرسيدم ، گفتند : خدايت اجر دهد مگر در تشييع جنازه‌اش نبودى ؟ من انا لله بر زبان آوردم و گفتم : منزه است پروردگارى كه هرچه اراده فرمايد انجام مىدهد ! گفتند : مگر تو همان دوست ديشب او نيستى ؟ گفتم : چرا ، گفتند : چون تو بيرون رفتى او پيوسته مىگفت : واى بر دلم واى بر گناهم تا بيشتر شب سپرى شد و او مىگريست ، ناگاه آرام گرفت ، چون سپيده دميد او را براى نماز صدا زديم معلوم شد از جهان درگذشته است ، هيچكس شاهد جان دادنش نبوده و به همين سبب چشمهاى او را هم نبسته‌اند ، به ايشان گفتم : آيا او را مىشناختيد ؟ گفتند : نه مرد غريبى از حاجيان بود كه پيش ما منزل ساخته بود هرگز چون اويى نديده و نشنيده‌ايم ، همه شب برپاى ايستاده نماز مىگزارد و نوحه‌سرايى مىكرد ، گويى مىپنداشت گناه همه بندگان را از او مطالبه مىكنند . كسى هم بر كسب و راه روزى او آگاه نشد ، از هيچكس هم هيچ چيز نمىپذيرفت . پرسيدم : چه مدت پيش شما ساكن بود ؟ گفتند : دو سال . گفتم : اينكه خداوند او را بشناسد بهتر از شناخت شما از اوست . 74 - جعفر برمكى عبد الحميد مىگويد : در مجلس جعفر بن يحيى بن خالد بن برمك « 60 » بودم ، كالاهاى مصر بر او عرضه مىشد ، او در خيمه‌اى از عاج كه به ديبا پوشانده بودند نشسته بود ، ناگاه محمد بن سماك وارد شد ، جعفر گفت : خدايت رحمت كناد يكى از اندرزهاى خود را براى من بگو . محمد بن سماك گفت : اى ابا الفضل ، من دربارهء پادشاهان و خسروان گذشته سخن نمىگويم ، بلكه موضوعى را براى تو مىگويم كه چند سال پيش از يكى از پسرعموهاى امير المؤمنين هارون ، يعنى موسى بن محمد بن سليمان بن على بن عبد اللّه بن عباس ديده‌ام . عبد الحميد مىگويد : محمد بن سمّاك همان داستان را براى جعفر برمكى نقل كرد ، من

--> ( 60 ) . وزير مقتدر هارون الرشيد متولد به سال 150 و مقتول به سال 187 و از دبيران و سخنوران نامدار قرن خود بوده است ؛ به تاريخ بغداد ، صفحات 160 / 152 ، ج 7 مراجعه فرماييد .