عبد الله بن قدامة ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
164
كتاب التوابين ( توبه كنندگان ) ( فارسى )
خداى خود سرپيچى كردم ، و فراوان مىگريست . سپس به قصد انجام حج پياده و پاى برهنه بيرون آمد جز جامهاى سبك بر تن نداشت و كوزه آب و جوالى همراه داشت ، و چون بدينگونه به مكه رسيد و حج گزارد همانجا مقيم شد . شبها به حجر اسماعيل مىرفت و نوحهسرايى بر خود و مناجات مىكرد و چنين مىگفت : اى سرور من ! در خلوتهاى خويش ترا مراقب خود نديدم ، سرور من شهوتهاى من از ميان رفته است ولى گرفتاريهاى من باقى مانده است ، اى واى بر من از آن روز كه ترا ديدار خواهم كرد ، اى واى و صد واى بر من در آن هنگام كه كارنامهام آكنده از گناهان و رسوايىها آشكار شود ، آرى كه واى و بدبختى در قبال خشم و توبيخ تو بر من فرارسيده است كه تو نسبت به من احسان فرمودى و من با گناهان به مقابله پرداختم و تو بر همه كارهاى من آگاهى ، سرورم ! به پيشگاه چه كسى جز تو مىتوانم بگريزم و به چه كسى جز تو مىتوانم پناه برم ، سرورم ! من شايسته و سزاوار آن نيستم كه بهشت را از تو مسألت كنم بلكه ترا به حق جود و كرمت و تفضلت مسألت مىكنم كه بر من رحمت آورى و مرا بيامرزى كه تو خود اهل تقوا و شايسته آمرزيدنى . محمد بن سماك مىگويد : شبى كه در طواف كعبه بودم ناگاه آواى نوحهگرى و گريستن او را شنيدم مرا به هيجان و اضطراب درآورد طواف خود را قطع كردم و داخل حجر شدم و او را درست بجا نمىآوردم ، پرسيدم : اى حبيب من تو كيستى كه با سنّ اندك ترا سوختهدل و اندوهگين و فسرده مىبينم و اين همه اشكريزان ، داستان چيست ؟ كه من خود با پيرى خطاكار و گنهپيشهام . به من نگريست و مرا شناخت و پرسيد : آيا تو همان واعظى نيستى كه مرا پند مىدادى و من همچنان سرگشته گمراهى و مست سرگردانى بودم و به تو توجه نمىكردم ؟ من موسى بن محمد بن سليمان هستم كه مرا در بصره ديدهاى . محمد بن سماك مىگويد : من از گفتارش گرفتار دهشت شدم ، جلو رفتم ، او را در آغوش كشيدم ، ميان چشمانش را بوسيدم و گفتم : اى ابو القاسم ! پدرم فداى تو باد داستان چيست ؟ موضوع را به من خبر داد و گفت : خدايت رحمت كناد اين موضوع را پوشيده دار كه دوست ندارم شناخته شوم ، پروردگار نعمت بخش نيكوكار كه از همگان فزون است مرا از غفلت بيدار و به عيب خويشتنم بينا ساخت و همهء آن چيزها را كه ديدى و سرگرم آن بودم رها كردم و به خداى خود روى آوردم ، آيا معتقدى كه خداوند مرا قبول فرموده است ؟ كه من خود بيم آن دارم كه روى از من برگردانده باشد . محمد بن سماك مىگويد : سخن او مرا به گريه انداخت ، گفتم : اى حبيب من ترا مژده باد