عبد الله بن قدامة ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

151

كتاب التوابين ( توبه كنندگان ) ( فارسى )

مرا اندوهگين ساخت و از پى او رفتم و چندان مدارا كردم كه فقط مزدش را گرفت . پس از مدتى باز نيازمند او شديم . روز شنبه‌اى به بازار رفتم ، او را نديدم ، درباره‌اش جستجو كردم و پرسيدم ، گفتند : او بيمار است ، كسى كه درباره او توضيح مىداد گفت : او فقط روزهاى شنبه به بازار مىآيد و آن روز را به يك درهم و دانگى كار مىكند و هرروز يك دانگ هزينه روزى خود مىسازد ، و اكنون بيمار است ، سراغ منزلش را گرفتم ، معلوم شد در خانه پير زالى ساكن است ، آنجا رفتم و گفتم : اين جوان كارگر كجاست ؟ گفت : چند روزى است كه بيمار است ، پيش او رفتم كه بيمار بود و سر بر خشتى داشت سلامش دادم و گفتم : نياز و كارى ندارى ؟ گفت : اگر قبول كنى كارى دارم ، گفتم : به خواست خدا قبول مىكنم ، گفت : چون من مردم اين كلنگ و ريسمان را به فروش و اين جامه و ازار پشمينه مرا بشوى و مرا در آن دو كفن كن ، آنگاه گريبان جبه را بشكاف ، انگشترى در آن است ، آن را بردار و منتظر بمان تا روزى كه هارون سوار شود ، بر سر راهش چنان بايست كه ترا ببيند و با او گفتگو كن و انگشترى را به او نشان بده ، او خودش ترا خواهد خواست ، انگشترى را به او بده و البته كه اين كار بايد پس از به خاكسپارى من انجام شود ، گفتم همين‌گونه انجام خواهم داد . چون او درگذشت آنچه را گفته بود انجام دادم و منتظر روزى ماندم كه هارون سوار مىشد ، بر سر راهش نشستم و چون از كنار من گذشت او را صدا زدم و گفتم : اى امير المؤمنين ترا پيش من وديعه‌اى است و انگشترى را نشان دادم ، هارون فرمان داد مرا سوار كردند و به كاخ او بردند . هارون مرا خواست و همه كسانى را كه پيش او بودند بيرون كرد و از من پرسيد : تو كيستى ؟ گفتم : عبد اللّه بن فرج « 43 » ، پرسيد : اين انگشترى را از كجا آورده‌اى ؟ داستان آن جوان را گفتم ، هارون چندان گريست كه مرا بر او رحمت آمد ، و چون با من انس گرفت پرسيدم : اى امير المؤمنين آن جوان چه نسبتى با تو داشته است ؟ گفت : پسرم بود ، پرسيدم : چگونه بر آن حال افتاده بود ؟ هارون گفت : پيش از آنكه گرفتار خلافت شوم متولد شد و به صورتى پسنديده پرورش يافت ، قرآن و علم آموخت ، همين كه من عهده‌دار خلافت شدم مرا رها كرد و به هيچوجه از دنياى من بهره‌مند نشد ، من اين انگشترى را كه ياقوت و بسيار ارزشمند است به مادرش دادم و گفتم به او بدهد ، و از او بخواهد كه اين انگشترى همراهش باشد شايد روزى نيازمند آن شود و از آن بهره‌مند گردد ، پسر نسبت به مادرش بسيار خوشرفتار بود و چون مادرش مرد ديگر از او خبرى نداشتم تا اينك كه تو اين خبر را به من دادى .

--> ( 43 ) . از پارسايان قرن دوم هجرى ، چند سطرى در صفة الصفوة ، ص 179 ، ج 2 درباره‌اش آمده است .