عبد الله بن قدامة ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

141

كتاب التوابين ( توبه كنندگان ) ( فارسى )

دقت به چپ و راست نگريستم و هيچكس نديدم ، گفتم خدا شيطان را لعنت كند و باز اسب خويش را به تاخت درآوردم ، اين‌بار از دهانه زين خود همان ندا را شنيدم كه اى ابراهيم براى اين كار آفريده نشده‌اى و به اين كار مأمور نيستى ! ايستادم و گفتم : بيدار ساختى بيدار ، بيم‌دهنده از سوى پروردگار جهانيان به سوى من آمده است به خدا سوگند تا آنگاه كه خداوندم مرا يارى دهد از اين پس گناه و سرپيچى نخواهم كرد . پيش اهل خود برگشتم ، سپس پيش يكى از شبانان پدرم رفتم جبه و عبايى - پشمينه - از او گرفتم و جامه‌هاى خويش را به او دادم ، و آهنگ عراق كردم ، پستى و بلندىها را پيمودم تا آنكه به عراق رسيدم ، چند روزى در آن كارگرى كردم ولى روزى حلال پاكيزه فراهم نبود . از يكى از مشايخ پرسيدم ، گفت : اگر روزى حلال مىخواهى به شام برو ، من به شام رفتم و سپس به شهرى كه منصوره نام داشت و همان مصيّصة « 22 » است رفتم ، چند روزى كار كردم چيز حلالى براى من فراهم نشد . از يكى از مشايخ پرسيدم ، گفت : اگر روزى حلال و پاك مىخواهى بايد به طرسوس « 23 » به روى كه در آن كارهاى حلال بسيار است . من آهنگ طرسوس كردم چند روزى را به درو كردن و نگريستن به باغها سپرى كردم ، روزى كه بر ساحل دريا نشسته بودم مردى آمد و مرا براى نگهبانى باغى اجير كرد و روزگارى در آن باغ نگهبانى مىكردم . تا آنكه روزى همراه يارانش به باغ آمد و در جايگاه خود نشست و فرياد كشيد : نگهبان كجايى ؟ گفتم : نگهبان منم ، گفت : برو بزرگترين و گواراترين و شيرين‌ترين انار را بياور ، من رفتم بزرگترين انار را آوردم آن را گرفت و شكست ، ترش بود ، گفت : اى نگهبان تو روزگارى است كه در باغ ما زندگى مىكنى از ميوه‌ها و انارهاى ما مىخورى و هنوز شيرين را از ترش نمىشناسى ؟ گفتم : به خدا سوگند من چيزى از ميوه‌هاى تو نخورده‌ام و ترش را از شيرين نمىشناسم ، او به ياران خود اشاره كرد كه سخن اين را مىشنويد ؟ و به من گفت : خيال مىكنى اگر ابراهيم ادهم مىبودى بيش از اين رفتار مىكردى ؟ او برگشت ، فرداى آن روز نشانىهاى مرا در مسجد داده بود ، يكى از مردم مرا شناخته بود ، او همراه گروهى بسيار از مردم به سوى باغ آمد و چون من او را ديدم كه همراه مردم مىآيد پشت درختى پنهان شدم و چون جمعيت وارد باغ شدند من خود را ميان آنان افكندم و گريختم ، و اين آغاز كار من بود كه از طرسوس بيرون آمدم

--> ( 22 ) . شهرى در شام كه چون آن را منصور عباسى ساخته است به منصور هم معروف است ، شهرى است پر نعمت و خوش‌آب‌وهوا ؛ به ترجمه تقويم البلدان ، ص 272 ، به قلم استاد عبد المحمد آيتى مراجعه فرماييد . ( 23 ) . شهرى بر ساحل مديترانه و بسيار سبز و خرم به همان كتاب ، ص 269 مراجعه شود .