عبد الله بن قدامة ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
142
كتاب التوابين ( توبه كنندگان ) ( فارسى )
و به شهرهاى كويرى رو كردم . « 24 » 65 - ابراهيم بن ادهم و شيخ حجگزار ابراهيم بن زياد مقرىء ، از عبد اللّه بن فرج نقل مىكند كه مىگفته است : ابراهيم بن ادهم درباره آغاز كار خويش براى من چنين بيان كرد : روزى در ايوان كاخ خويش كه مشرف به راه بود نشسته بودم ، روزى سخت گرم بود ، پيرمردى كه قطيفههاى فرسوده بر تن داشت آمد و براى استراحت در سايه كاخ نشست ، من به خدمتگزار گفتم : پيش اين پير برو و سلام مرا به او برسان و از او تقاضا كن پيش ما آيد كه سراپاى دلم را تصرف كرد . خدمتگزار پيش او رفت و شيخ برخاست و همراه او پيش من آمد سلام داد پاسخش دادم و از آمدنش شاد شدم و او را كنار خود نشاندم و بر او خوردنى عرضه داشتم از خوردن خوددارى كرد ، از او پرسيدم : از كجا آمدهاى ؟ گفت : از فرارود - ماوراء النهر . پرسيدم : آهنگ كجا دارى ؟ گفت : اگر خداوند متعال اراده فرمايد آهنگ حج گزاردن دارم ، آن روز ، روز نخست يا دوم ماه ذى حجه بود ، پرسيدم : در اين هنگام ؟ گفت : خداى هرچه خواهد انجام مىدهد ، گفتم : اجازه همراهى مىدهى ؟ گفت : اگر تو دوست داشته باشى آرى . چون شب فرارسيد گفت : برخيز ، من آنچه مناسب سفر بود پوشيدم و او دست مرا گرفت و از بلخ بيرون آمديم ، يكى از كشاورزان مرا ديد ، من برخى از نيازهاى خود را به او سفارش دادم ، او براى ما نان و تخممرغ آورد ، و از ما خواست بخوريم خورديم ، آب آورد نوشيديم ، شيخ گفت : به نام خدا برخيز . دستم را گرفت و شروع به حركت كرديم ، من به زمين مىنگريستم كه همچون موج زير پاى ما حركت مىكرد ، و از شهرى مىگذشتيم و به شهر ديگرى مىرسيديم و او مىگفت : اين فلان شهر است و اين فلان شهر ديگر ناگاه گفت : اين كوفه است ، و افزود كه وعده ما همينجا فردا شب همين ساعت ، او به هنگام آمد دستم را گرفت و گفت : بسم اللّه . و همچنان مىگفت : اين فلان شهر است تا آنكه گفت : اين فيد « 25 » است و اين مدينه ، و
--> ( 24 ) . اين داستان را با همين اسناد حافظ ابو نعيم در حلية الاولياء ، ص 368 ، ج 7 با فزونىهايى در آخر آن آورده است و عطار در تذكرة الاولياء ، ص 88 ، ج 1 به گونهاى ديگر نقل كرده است . ( 25 ) . نام شهركى ميانه راه كوفه و مكه كه بر سر راه حاجيان بوده است ياقوت در معجم البلدان ، ص 408 ، ج 6 ، چاپ مصر آن را معرفى كرده است .