عبد الله بن قدامة ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
114
كتاب التوابين ( توبه كنندگان ) ( فارسى )
گفتند : يا رسول اللّه ! اين هبار بن اسود است ، فرمود : آرى او را ديدم . يكى از آن ميان خواست - براى كشتن او - برخيزد ، پيامبر ( ص ) به او فرمود بنشين ، هبار آمد و كنار رسول خدا ايستاد و گفت : اى رسول خدا ! سلام بر تو باد ، من گواهى مىدهم كه خدايى جز خداوند نيست ، و گواهى مىدهم كه تو رسول خدايى ، من از بيم تو در سرزمينها گريزان بودم و مىخواستم به سرزمين عجم بروم و به ايشان بپيوندم ولى نيكى و بزرگى و بزرگوارى و گذشت ترا از كسانى كه قدرت را نشناختهاند فراياد آوردم ، وانگهى ما مشرك بوديم خداوند ما را به وسيله تو هدايت فرمود و از نابودى نجات بخشيد ، اينك از نادانى من و كارهاى من كه به آگاهى تو رسيده است درگذر كه من به بدى خويش اقرار و به گناه خود اعتراف دارم . زبير افزوده است كه هبار گفت : من نسبت به آزار و دشنام دادن به تو اصرار داشتم و بدبخت و زبونى بودم كه خدايم بينا ساخت و به اسلام هدايت فرمود . زبير در پى سخن خود مىگويد : من به پيامبر ( ص ) مىنگريستم كه در قبال پوزشخواهى هبار ، با بزرگوارى به زمين مىنگريست و سپس فرمود : من ترا بخشيدم و اسلام آنچه را كه پيش از آن بوده است مىپوشاند . با آنكه هبّار سخنآور بود ولى پس از اين موضوع هرچه او را دشنام مىدادند تحمل مىكرد و مقابلهبهمثل نمىنمود . چون اين موضوع به اطلاع پيامبر ( ص ) رسيد كه او تحمل و بردبارى مىكند و او را با دشنام دادن آزار مىرسانند ، با محبت به او فرمود اى هبار ! به هركس كه به تو دشنام مىدهد دشنام بده . « 48 » 51 - عكرمة سعيد بن يحيى اموى با اسناد خود از ابو اسحاق سبيعى روايت مىكند كه مىگفته است : چون پيامبر ( ص ) وارد مكه شد ، عكرمه « 49 » گفت : به خدا سوگند در سرزمينى كه قاتل
--> ( 48 ) . تمام اين موضوع را واقدى در مغازى ص 656 آورده است با اين تفاوت كه سلسله سندش از هشام بن عماره از سعيد بن محمد بن جبير بن مطعم است . ( 49 ) . پسر ابو جهل كه پس از كشته شدن پدرش در جنگ بدر از اشراف قريش بود .