عبد الله بن قدامة ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
115
كتاب التوابين ( توبه كنندگان ) ( فارسى )
پدرم ابو الحكم « 50 » را در آن ببينم سكونت نخواهم كرد ، و براى سوار شدن به كشتى راه افتاد و كنار دريا رفت . پدرزنش به دختر خود كه همسر او بود فرمان داد عصابه بر سر خود بندد و او را دريابد ، زن چنان كرد و به او گفت : اى سرور جوان مردان قريش آيا مىخواهى به سرزمينى به روى كه در آن ناشناختهاى ؟ و او از پيشنهاد زنش اطاعت نكرد . عبد اللّه بن زبير مىگويد : روز فتح مكه هند دختر عتبه - همسر ابو سفيان - و امّ حكيم دختر حارث بن هشام همسر عكرمه همراه ده تن ديگر از زنان قريش اسلام آوردند و در منطقه ابطح به حضور پيامبر آمدند و بيعت كردند ، در آن هنگام دو تن از همسران رسول خدا و دخترش فاطمه و تنى چند از زنان خاندان عبد المطلب هم در محضر آن حضرت بودند . نخست هند دختر عتبه سخن گفت و چنين اظهار داشت : اى رسول خدا ! سپاس خداى را كه آيينى را كه برگزيده است پيروز فرمود تا حس خويشاوندى تو مرا فروگيرد ، اى محمد ! من زنى هستم مؤمن و خداى را تصديق دارم و سپس نقاب خود را از چهره كنار زد و گفت : هند دختر عتبهام ، رسول خدا فرمود : خوش آمدى . هند گفت : اى پيامبر ! به خدا سوگند پيش از اين بهترين آرزويم اين بود كه از ميان همه مردم زمين خانواده تو زبون و خوار باشند و امروز بهترين آرزوى من اين است كه آنان عزيز و نيرومند باشند . پيامبر ( ص ) فرمود و افزون از اين ، آنگاه رسول خدا براى آنان قرآن تلاوت فرمود و بيعت ايشان را پذيرفت . در اين هنگام ام حكيم همسر عكرمه گفت : اى رسول خدا عكرمه از بيم تو مىخواهد به يمن بگريزد كه مىترسد فرمان به كشتن او دهى ، لطفا امانش بده ، پيامبر فرمود : او در امان است . ام حكيم به جستجوى عكرمه پرداخت و او را كه خود را به يكى از بندرهاى تهامه رسانده بود پيدا كرد ، عكرمه مىخواست به كشتى سوار شود و كشتيبان مىگفت : كلمه اخلاص بگو ، عكرمه پرسيد : كلمه اخلاص چيست ؟ گفت : بايد بگويى « لا إله الا الله » ، عكرمه گفت : من از چيزى جز گفتن همين كلمه نگريختهام ، در اين هنگام ام حكيم رسيد و گفت : اى پسرعمو ! من از پيش بهترين و نكوكارترين و برترين مردم آمدهام ، خويشتن را به هلاك ميفكن كه من از پيامبر براى تو امان گرفتهام ، عكرمه پرسيد : تو چنين كردهاى ؟ گفت : آرى با او گفتگو كردم و ترا امان داد و عكرمه همراه او برگشت . گويد : ميان راه عكرمه از همسر خويش كام خواست و او خوددارى كرد و گفت : تو
--> ( 50 ) . كنيه ابو جهل است .